درباره من

تـو پـای بـه راه در نـه و هـیـچ مـپـرس                  خـود راه بـگـویدت کـه چـون بـایـد رفـت

شادی گنجی

یادم نیست بچه که بودم چه حسی نسبت به سفر داشتم. با پدر و مادرم زیاد سفر می رفتیم و از آن روزها خاطرات محو خوشایندی در ذهن دارم. اولین سفر واقعی من در یکی از روزهای 18 سالگی ام اتفاق افتاد. ساعت 5 صبح از خوابگاه دانشگاه تهران بیرون زدم به سمت ترمینال شرق و اولین اتوبوسی که دیدم سوار شدم. اتوبوس می رفت به شهر "نور". نمی دانستم "نور" کجاست... چند روز بعد به دنبال کتاب های سفرنامه در کتابخانه دانشکده مان، کتابی یافتم که نوشته هاش آرام آرام در جانم رسوب کرد و مسیر زندگی ام را تغییر داد: سفرنامه برادران امیدوار

سالها از آن روز می گذرد و من جریان زندگی ام را با همه سختی‌هاش کج کرده ام به سمتی که می خواهم. به سمتی که حسرتی نماند وقتی تمام شد. در دانشگاه، باستان شناسی خواندم و از خواندنش لذت بردم. شاید بخشی از لذت سفرهام را مدیون دانشی باشم که از خواندن کتاب های باستان شناسی و انسان شناسی کسب کرده ام.

حالا چندسالی هست که در سفرم. نه اینکه فکر کنید چند سال است به خانه ام درتهران بازنگشته ام. نه! یاد گرفته ام حتی روزهای روزمره تهران را سفر کنم. چرا که فقط در سفر است که نه حسرت اشتباهات گذشته را می خورم، نه دلشوره آرزوهای آینده را در دل دارم.

در پرسه زدن هام، سخت بر این باورم که رسیدنی در کار نیست و رفتن همان رسیدن است.

شادی گنجی / تابستان1392