بازگشت به صفحه نخست

گذشته ای که غرق شد

می خواهم برایتان از چیزهایی بگویم و از جایی بنویسم، که هرگز نمی توانید به آنجا سفر کنید…

صحنه هایی که در عکس ها می بینید روزی وجود داشتند اما حالا وجود ندارند!

افزایش جمعیت و زندگی مدرن، مدام در حال تخریبِ نه تنها محیط زیست بلکه بقایای تاریخ و فرهنگ سرزمین مان است. نمی توانیم جلوی تکنولوژی و مدرنیسم بایستیم، نمی توانیم بگوییم جاده نکشید، سد نسازید، پای جاده ها را به مناطق بکر باز نکنید، … اما می شود همه ی این کارها را با توجه به بستر محیطی، تاریخی و فرهنگی هر منطقه انجام داد. بی شک باید خطوط راه آهن را توسعه داد اما چرا این ریل ها باید درست از وسط یکی از مهم ترین تپه های باستانی ایران بگذرند (تپه حصار)؟!!!!   یکی از برنامه های توسعه در سال های اخیر  سدسازی در نقاط مختلف ایران است که به واسطه شرایط توپوگرافیک سرزمین مان گویا بسیار مقرون به صرفه است برای دولت. اما عدم توجه  به شرایط خاص منطقه ای که قرار است برای همیشه زیر آب برود، صدای اعتراض بسیاری را بلند کرده است.

یکی از رویکردهای میراث فرهنگی در سال های اخیر انجام بررسی ها و کاوش های نجات بخشی، در راستای جمع آوری اطلاعات از مناطق و محوطه هایی است که قرار است نابود شوند. داستان سفر من به “پاتپه” به یکی از همین کاوش ها در منطقه ای که قرار بود بواسطه ی سدسازی زیر آب برود و حالا زیر آب رفته، مربوط می شود.  محوطه ی آبگیر سد کلان.

روزهای اواخر اسفند۱۳۸۵، فروردین و اردیبهشت ۱۳۸۶ را در راستای بررسی و کاوش باستان­شناختی، در حاشیه ی رودخانه ی هرم آباد ملایر در استان همدان گذراندیم تا شاید بتوانیم بخشی از حافظه ی فرهنگی منطقه که طی اعصار به فراموشی سپرده شده بود را از ردپای بجامانده در لایه های خاک بازیابیم. ردپایی که قرار بود برای همیشه نابود شود. در بررسی منطقه ۱۴ محوطه ی باستانی شناسایی کردیم که فقط امکان کاوش و نجات بخشی ۲ محوطه فراهم شد: پاتپه و شط غیله .

ترانشه ی ما در محوطه ی شط غیله بود، کنار رودخانه، روبه روی دشت سبز پر از گل، با چشم انداز کوه­های برفی. خاطره ی آن روزها برای من تنها آرامش بود و آرامش بود و آرامش.

پایم روی زمین نبود آن روزها از خوشی. صبح زود که به محوطه می رسیدیم نسیم پر بود از بوی گل های وحشی، بوی برف های دوردست، بوی زمین خوشحال.

هوا را نمی شد پیش بینی کرد مثلا اواخر فروردین ماه صبح آفتابی بود، ظهر برفی و بعد باران سیل آسا، عصر هم آفتاب چنان می تابید که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده . . .

باران که شدید می شد  داخل پلی که نزدیکمان بود پناه می گرفتیم و هیچ ناراحت نبودیم از اینکه خیسِ خیس می شدیم. راستی چرا آدم در زندگی شهری حتی از نم نم آرام باران فرار می کند اما در طبیعت گاهی، به باران سیل آسا هم لبخند می زند؟!

حدودای ساعت یازده خسته از کار لذت بخش آتش مان را علم می کردیم برای خوردن چایی ذغالی و املت آتیشی.

هنوز هم آن املت ها را خوشمزه ترین غذایی می دانم که تا امروز خورده ام

عصر که کار تمام می شد فرصتی داشتیم برای پرسه زدن در حوالی شط غیله.

اگه گفتید این کیه؟

اسم این چند درخت را، آنقدر که پرنده های جورواجور روی شاخه هایشان می دیدیم، گذاشته بودیم باغ پرندگان.

این هم دوستان علاقه مند به باستان شناسی که روزی چند بار به ترانشه ی ما سر می زدند.

دوست شدن با بچه چوپان ها هم که برنامه ی همیشگی سفرهای من است

هم چنین گپ زدن با ساکنین روستاهای حوالی.

گاهی هم به روستای پاتپه سرمی زدیم که ساکنینش حاضر بودند هرکاری کنند تا روستا، زمین ها، گورستان و تپه ای که برایش قصه ها ساخته بودند زیر آب نرود.

شاید برایتان جالب باشد که بدانید حتی در حاشیه ی روستا و درست کنار تپه باستانی امامزاده ای ساختند تا شاید از راه مذهب بتوانند مانع از آب گیری سد شوند اما بیچاره ها نمی دانستند آب در هاون کوبیدن است.

دست آخر هرچه داشتند جمع کردند، خانه ها را رها کردند و در دوردست، غرق شدن روستا و قبرستان آبا و اجدادیشان را به نظاره نشستند. حالا احتمالا به رسم دیرین شب های جمعه به سراغ دریاچه ی سد خواهند رفت تا فاتحه ای برای پدران و پدربزرگان خود بدهند چون گورستان شان حالا زیر آب دریاچه است.

فکر اینکه همه آنچه در آن روزها دیدم حالا دیگر وجود ندارند، گلویم را فشار می دهد.

 

۳ نظر در “گذشته ای که غرق شد”

  1. امید نوشته است:

    چه تلخ !

  2. شهاب روستایی پاتپه نوشته است:

    بسیار زیبا توصیف شد
    من در پاتپه متولد شده ام و هم اکنون فقط نظاره میکنم غرق شدن تاریخ زنده را که مانند شما تنها حسی را که میشد برای توصیفش بیان کرد سه کلمه ست - آرامش آرامش و فقط آرامش
    _______________________________
    سپاس از شما

  3. محمود روستایی قلعه نویی نوشته است:

    توصیف جالبی بود .حالا فکر کنید بر ما چه گذشت که از بچگی در آن محیط بزرگ شدیم و بالیدیم وگوشت وپوست واستخوان ما از آن آب وخاک است،واقعا زبان وکلام قاصر است که بیان کند که چه رفت بر مردم مظلوم قلعه نو وپاتپه.
    ——————————————————————————————-
    خیلی سخت است، می دانم.

ارسال نظر

 
نام:
ایمیل (نمایش داده نخواهد شد):
وب سایت: