بازگشت به صفحه نخست

ساردویئه،جایی در شمال جیرفت

اگر شما هم مثل ما یک ماه کامل در جاده ­های خاکی بین جیرفت تا راین زندگی می­ کردید حتماَ آن قدر حرف برای گفتن داشتید که انتخاب لحظه­ ها و نوشتن از آنها سخت شود.

به بخش اعظم این منطقه ساردویئه می گویندکه خود از بخش­های کوچکتری با نام­ های ده رود، باغ علی شیر، جگاء، بن در و …. تشکیل شده ­است. ما که برای بررسی باستان­ شناختی منطقه آنجا بودیم حسابی وقت داشتیم تا اسم همه­ ی کوره­ راه­ ها را بپرسیم، با مردم محلی از فرهنگ واعتقادات شان سخن بگوییم، قصه­ هایشان را گوش کنیم و حتی وعده­ ای مهمان سفره­ هایشان شویم.

نکته­ ی جالب در این منطقه تغییر آب و هوای گرم و سوزان جیرفت به آب و هوای خنک و دلچسب پس از پیمودن تقریباَ ۳۰ کیلومتر به طرف شمال است یعنی همان منطقه­ ی کوهستانی ساردویئه و جبال بارز. شاید به همین دلیل است که در باغ­ های ساردویئه می­ توان درخت انگور را تکیه داده بر نخل دید که بسیار شگفت انگیز است، چیزی که برای موداران مناطق سردسیر قابل تصور نیست.

در کوه­ های این منطقه تا یک ارتفاع خاص هر طرف را که نگاه کنی درختی را می­ بینی که محلی­ ها به آن اَوُرس می­ گویند گاهی روی زمین پهن می شود و گاهی به زیبایی به طرف آسمان، قد علم می­ کند. آنها که کهنسال­ ترند برای مردم جنبه­ ی تقدس هم دارند.

در جای جای این مسیر زیارتگاه می­ بینی و قدمگاه. از منظر دینی هرچند این زیارتگاه­ ها اعتباری ندارند چراکه بی­ شک نه پای امامی به آنجا رسیده نه قدم­گاه­ ها اصولاَ چیزی بیش از نقاط ساخته­ ی ذهن انسان برای رفع نیاز ریشه­ دارِ توسل هستند اما از نظر معنوی بی­ شک با ارزشند. چه فرقی می­کند کسی آنجا دفن شده باشد یانه، مهم این است که وقتی به جایی به کلامی به درختی یا به رودی اعتقاد داریم، این نفس اعتقاد ماست که خواسته ی ما را اجابت می­ کند. پس همین شد که ما هم تکه پارچه­ ای برداشتیم و به این درخت مقدس گره زدیم. برای من البته همه درخت ها مقدسند.

و سنگی گذاشتیم بر بنای این امام­زاده که تازه متولد شده بود در خواب یکی از اهالی روستا.

و شمعی روشن کردیم در سایه­ ی دنج و مقدس درختی دوست داشتنی ….

یک روز رسیدیم به روستایی نیمه متروک که از معماریش به نظر می ­رسید روزگاری کبکبه و دبدبه­ ای داشته برای خودش. وسط روستا تنوری بود که مرد چوپان می­ گفت تنورِ کل روستا بوده برای پخت نان تا در سوخت صرفه­ جویی شود. چیزی که تاکنون در هیچ روستایی ندیده بودم.

افسوس خوردیم به حال اهالی روستا که جایی چنین زیبا را ترک کرده بودند

روز دیگر در انتهای جاده­ ی بن­ بستی رسیدیم به چادر عشایر و به شیر تازه مهمان شدیم:

علاقه­ ی بزهای این خانواده برای زل زدن توی دوربین، شگفت انگیز بود تا از همه­ شان یکی یکی عکس نگرفتیم دست از سرمان بر نداشتند.

تا ساعت ۳ از ناهار خبری نبود برای همین روزی که این قابلمه­ ی غذای بظاهر بی صاحب را در مسیر دیدیم بدجور آب از دهانمان راه افتاد.

ساکنین اصلیِ این منطقه عشایری هستند که از اواخر بهار به این ارتفاعات باز می­گردند. این عکس سی­مل خانمِ، به قول خودش از دو روز پیش دنبال گله بود و وقتی ما را دید، پیش آمد، کنار  ما که در حال خوردن صبحانه بودیم نشست و مشغول خوردن شد، بی هیچ تعارفی. آنقدر صبحانه خوردن در کنار گوش دادن به خاطرات این زن چسبید که روزهای بعد وقت صبحانه مدام چشم­ هایمان به دنبالش می­ گشت اما دیگر هرگز او را ندیدیم.

روزی هم ما مهمان بودیم در چادر مردی نازنین، آقای پورسالار، در دره ه­ای سرسبز به لطف دست­ های او. برایمان از درخت هاش و سختی زندگی در آن دره گفت: می­دونی تو عمرم چندتا درخت کاشتم؟ و خودش پاسخ داد: فقط خدا می­دونهُ دستامُ این سنگا.

یک روز هم با بچه­ های مدرسه­ ای دوست شدیم که سقف کلاس شان آسمان بود و روی دیوار کلاس شان تا چشم کار می­ کرد زیبایی.

و کم نبود چیزهای جدید و عجیبی که هر روز می­ دیدیم. مثلاَ این توالت صحرایی که در بلندی، مشرف بود بر دشت و چه چشم­ انداز زیبایی داشت !  !

این نقوش صخره­ای هم که از دل تاریخ بر ما ظاهر شدند بسیار حرف برای گوش شنوا داشتند:

ودیدنی­ ها کم نبود:

به این درخت می گفتند “انار شیطان”

نمی دانم چرا این گل، من را به یاد گل سرخ مغرور و زیبای سیاره ی شازده کوچولو می اندازد!

 

ارسال نظر

 
نام:
ایمیل (نمایش داده نخواهد شد):
وب سایت: