بازگشت به صفحه نخست

اربیل (هولیر)

روز سوم از سفرمان راهی شدیم به سمت اربیل (هولیر). “آزاد” از سر لطف ما را تا کنار جاده برد و ما از شانس خوش …

یکی از بهترین هیچ هایک های سفر را تجربه کردیم: کمی جلوتر از ما، با ماشین شاستی بلند مشکی رنگی کنار جاده نگه داشت، موهای قهوه ای رنگش را بالای سرش بسته بود و عینک آفتابیش را گذاشته بود روی موهاش. به زبان انگلیسی و با لهجه خوش سلام گرمی به ما داد و خرت و پرت های روی صندلی را برداشت تا بنشینیم. وقتی گفتیم مسافرانی از ایران هستیم، خنده ی بلندی سر داد و سعی کرد با واژه های فارسی که به یاد داشت بگوید پدرش کرد کرمانشاه بوده و فارسی خوب می فهمد هرچند روان حرف نمی زند. “فرشته” پر از انرژی زندگی بود. مدیر British School in kurdistan که حالا بعد از سالها از انگلیس برگشته تا کاری برای کردستان کند.

هم صحبتی با فرشته، زیبایی مسیر را چند برابر می کرد.

انگار کسی این کوه را نقاشی کرده بود

می گفت هر روز از این مسیر دو بار رد می شود تا به کارهای هر دو شعبه در سلیمانیه و اربیل رسیدگی کند. او تنها زن طول این سفر بود که نه تنها از نوع سفر ما شگفت زده نشد بلکه کلی انرژی به ما داد برای ادامه راه. ساعتی نرفته بودیم که در جاده کوهستانی بعد از دکان در نقطه مرتفعی که مشرف بر دریاچه بود نگه داشت و ما را به خوردن یک استکان چایی در آن هوای سرد و منظره زیبا دعوت کرد.

منظره زیر پایمان از بالکن کافه ای که درش چایی خوردیم

در اربیل ما را جایی که با کوچ سرفر میزبانمان  قرار داشتیم، درست جلوی Majiddi Mall پیاده کرد و خاطره خوشش را برای همیشه در ذهنمان حک. وما در حالیکه از شیرینی های خوشمزه ای ( به نام کلمه کازی) که به ما هدیه داده بود می خوردیم به Amer زنگ زدیم که ما رسیده ایم. بعد از دقایقی سوار ماشین مشکی رنگ آمر بودیم به سمت خانه اش. آمر پزشک بود و در طول راه برای ما توضیح داد که آنقدر سرش شلوغ است که حتی شبها خانه نمی آید، پس کلید خانه را به ما داد و رفت. خانه ای که دو روز بعد کلید را جایی که گفته بود گذاشتیم و درش را بستیم و با مشتی خاطره ترکش کردیم.

چیزی از ورودمان به اربیل نگذشته بود که خودمان را قدم زنان میان خیابان های پهن شهر یافتیم. کلی راه رفتیم تا رسیدیم به مرکز شهر و ارگ بزرگی که بر بلندی، روی تپه ای با ارتفاع حدود ۳۰ م قرار دارد. تپه ای که تا همین پنج سال پیش برای چند هزار سال زندگی بر آن جریان داشت. حالا ارگ را خالی کرده اند تا مرمتش کنند و تبدیلش کنند به جایی خوشایند برای بازدید توریستها! حس می کردم تپه این زندگی جدید را دوست ندارد و دلش تنگ است برای آدمهایی که ریشه های چند هزار ساله اش بودند.

این تصویر را از ویکی پدیا گرفته ام، عکسی هوایی از موقعیت تپه

نشانه های باستان شناسی، قدمت زندگی انسان بر این تپه را حداقل تا ۷۰۰۰ سال پیش عقب می برند. چه داشته این تپه و این خاک که آدمها ۷۰۰۰ سال ترکش نکرده اند؟ قدیمی ترین نشانی که از نام اربیل در نوشته های باستانی بدست آمده برمی گردد به ۲۰۰۰ سال پیش و نوشته های سومری که از شهر با نام Urbilum یاد کرده اند یعنی شهر مرتفع. بعدتر آشوری ها و اکدی ها این نام را با حفظ ظاهر طوری تغییر دادند که معنای چهار ایزد بدهد: “اربع ئیلا”. زمانی این تپه مرکز پرستش ایشتار بوده و زمانی بخشی از قلمروی هخامنشی ها و رومی ها و اشکانیان و ساسانیان و . . . جنگ سرنوشت ساز گوگمل بین اسکندر و داریوش سوم در ۱۰۰ کیلومتری غرب همین تپه اتفاق افتاد و تبدیل شد به آخرین جنگ مهم سپاهیان هخامنشی.

برای من بازدید از داخل ارگ لذتی نداشت. از دروازه بزرگ ورودی با معماری ویژه اش که وارد شدیم باید سرمان را می انداختیم پایین و یک خیابان دراز که در واقع قطر تپه بود را تا ته می رفتیم و بر می گشتیم؛ نه اجازه ورود به کوچه ها و خیابانهای دیگررا داشتیم و نه سرک کشیدن به خانه های در حال مرمت را. تنها در ته خیابان محوطه بازی بود که می توانستی از آن بالا شهر را زیر پاهایت ببینی، شهری که با سرعتی عجیب هر روز دارد بزرگ و بزرگتر می شود. خدا کند، مانند همه شهرهای پرت شده در این جریان، ریشه هاش را زیر ساختمانهای بلند شهر، خواسته و نخواسته، فراموش نکند.

ورودی ارگ با معماری عجیبش که مرا یاد دژهای آشوری می انداخت!

میدان روبه روی ورودی ارگ

مدلی کوچک شده از ارگ

پایین دروازه ارگ بازاری است قیصریه نام که وقتی بین مغازه ها و آدمهاش قدم می زنی فراموش می کنی که اینجا در مرزهای سیاسی ایران قرار ندارد. ریشه ها یکی است و هنوز بارو برگ هم تغییر نکرده!

چاقاله نوبر

عکسهای آشنا در دکه های روزنامه فروشی

نمی دانم چرا اما مزه کبابشان کلا با مزه کباب ما فرق می کرد

با کمی پیاده روی از ارگ رسیدیم به تک مناره ای در پارک مناره که حالا بعد از ارگ دومین نماد اربیل است. مناره شیخ حسن چولی در قرن ۱۲ م ساخته شده و تنها بخش بازمانده از مسجدی است که زمان، اثر دیگری از آن باقی نگذاشته است. کج شدگی مناره مرا یاد برج پیزایی انداخت که هنوز ندیدمش.

با کمی فاصله از مناره تله کابینی وجود دارد که شما را از بالای شهر رد می کند و می برد به پارکی دیگر. امتحانش کردیم . . . هوا تاریک شده بود و از آن بالا شهر در چراغهاش غرق شده بود. بخشی از چراغانی ها به خاطر نوروز بود و سال جدید که ۲ روز دیگر آغاز می شد.

داستان برگشتن به خانه آمر و گم شدن در خانه های “شاری ئاشتی” که همه شکل هم بودند، آن شب، کلی مایه ی خنده مان شد.

صبح زود باز از خانه زدیم بیرون، این بار نه برای دیدن شهر، که برای دیدن آثار و طبیعت اطراف آن. ماشینی هیچ هایک کردیم به سمت جاده صلاح الدین و از آنجا سه ماشین دیگر، تا رسیدیم به کره. حالا جاده فرعی می شد و تقریبا هیچ ماشینی نمی رفت به سمتی که ما می خواستین برویم. کمی پکر شده بودیم که “لاوین” (پسری حدود ۲۰ ساله و بسیار مودب) سر جاده روستای دوین از راه رسید و سوارمان کرد و ما را برد درست به جایی که می خواستیم برویم: “قلعه دوین”.

لاوین

این قلعه در منطقه دوین و نزدیک شهری قرار دارد که اسمش صلاح الدین است. شهری منسوب به صلاح الدین ایوبی، فرمانده جنگهای صلیبی که در مصر و سوریه و عراق فرمانروایی کرد. گفته می شود که پدر و مادر صلاح الدین اهل دوین بودند و شرح و تفصیل آن در چند کتاب به زبان کردی آمده است.  این قلعه را هم به جلال الدین پدربزرگ صلاح الدین نسبت می دهند. بر اساس چه شواهدی؟ نمی دانم! در طرف مقابل قلعه، آنسوی جاده، گورستانی است که برخی از گورهایش را به خاطر داشتن نقش خورشید و شمشیر به زرتشتیان نسبت می دهند و تاریخشان را تا سده ۶ میلادی عقب می برند و برخی دیگر را به گروهی دیگر و یکی را به پدربزرگ صلاح الدین. قلعه درست درجایی قرار دارد مسلط بر فرودست و فرادست. و چشم اندازش حسابی حال آدم را جا می آورد. پایین تر از قلعه رودخانه ای جاری است که به پیشنهاد “لاوین” ساعتی در کنارش نشستیم و چایی نوشیدیم.

و بعد لاوین ما را تا مقصد بعدی هم برد: قلعه خانزاد سمت شرق جاده صلاح الدین- اربیل. از سرگذشت این قلعه چیزی نمی دانم! مرمت شده بود و من روی دیوارش دراز کشیدم و ساعتی آفتاب بهاری گرفتم.

بعد باز هم جاده و هیچ هایک و اربیل.   وقتی به اربیل رسیدیم با آمر قرار گذاشتیم برای کمی گپ زدن در یکی از کافه های منطقه مسیحی اربیل و آمر هم که اطلاعات خوبی از کردستان و فرهنگش داشت از همه چیز برایمان گفت و بعد ما را تا خانه رساند و رفت . . .

شب سال تحویل بود و من و مریم شاید کمی از اینکه تنها بودیم دلمان گرفته بود. شاید از خستگی بود، شاید هم به خاطر سرماخوردگی من و خوش خوابی مریم که هیچ کداممان ساعت ۸:۴۴ دقیقه به وقت ایران روز سه شنبه، لحظه سال تحویل از رخت خوابمان بیرون نیامدیم و سفره هفت سینی که می خواستیم بچینیم را فراموش کردیم. طرفهای ظهر بود که با محمد سیتو و دوستش، رواند، قرار گذاشتیم و او ما را به رستوران دلچسبی برد و به ناهاری خوشمزه مهمانمان کرد. کلی گپ زدیم و از شوخ طبعی محمد سر حال آمدیم (محمد دوست آرش نورآقایی بود و آن حال خوش را وامدار آرشیم).

داستان اربیل دارد تمام می شود، غروب روز ۱ فروردین، “آزاد” دوستی که داستان اربیل از سلیمانیه با او شروع شد، آمده بود اربیل، پس ما همراهش شدیم به سمت سلیمانیه. به سمت جشن نوروز، به سمت تجربه های بکر دوست داشتنی و به سمت اتفاق ناخوشایندی که مسیر سفرم را تغییر داد. به زودی خواهم نوشتشان.

 

ارسال نظر

 
نام:
ایمیل (نمایش داده نخواهد شد):
وب سایت: