بازگشت به صفحه نخست

داستان یک گورخفته

داستان کاوش یکی از گورهای گورستان تاج امیر از نگاه مردی که صدها سال در آن خفته بود!

خیلی فکر کردم که چطور باید از کاوشمان برای شما بنویسم، طوری که نه حوصله شما سر برود، نه حوصله خودم. فکر نوشتن داستان کاوش از زبان یکی ار گورخفتگان گورستان تاج  امیر که صدها سال در گور سنگی خود خفته بود وقتی به ذهنم رسید که  شبی سر گورش نشسته بودم و با خودم فکر می کردم جدا از همه حرف های ما به عنوان باستان شناس در مورد این گورستان و زندگی فراموش شده ی گورخفتگانش، اگر او توان فکر کردن و حرف زدن داشت، درمورد ما که گورش را باز کرده ایم و قصد داریم از خانه ابدی اش خارجش کنیم و در بهترین حالت بگذاریمش در  موزه برای بازدید عموم، چه فکری می کرد!!؟؟

داستان کاوش یکی از گورهای گورستان تاج امیر از نگاه مردی که صدها سال در آن خفته بود:

با خودم فکر می کنم یعنی بعد از این همه مدت ایلم برگشته تا کسی را میان گورستان به گور بسپارد! به یاد خاطره های دور می افتم. جایی به اندازه دو قدم طول و یک قدم عرض در زمین کندم. دیوارهای گورت را سه ردیف سنگ چیدم. سنگ ها را از کنار آب بشار آوردم. خرسنگ های سقف گورت را به زحمت اما تنها آوردم. می خواستم همه سهم ساختن این خانه برای تو از آن من باشد. انگشترت را به دستت کردم، گوشواره هات را به گوشهات آویختم، برای آخرین بار در آغوشت گرفتم و در گور نهادمت. به پهلو، به سمت شرق خواباندمت و زانوهات را خم کردم داخل شکمت. درست همانطور که خدای جهان زیرین فرمان داده بود. دستهات را تا آرنج چسباندم به بدن و از آرنج خمشان کردم به سمت صورتت. لیوان شرابت را گذاشتم جلوی دستهات از آن شرابی پرش کرده  بودم که خودت برایم ساخته بودی. یک کاسه نان بلوط، کمی گندم پخته، یک کاسه ماست و همه آنچه که فکر می کرم برای سفر به آنها نیاز خواهی داشت را کنارت نهادم. پیش از آنکه در خانه ات را ببندم همه آرزویم آن بود که من هم با تو همسفر شوم. سنگی بزرگ را جلوی در گور نهادم و سر گوسفند قربانی را گذاشتم جلوی در و رویش خاک ریختم تا سفرت به دنیای زیرین به سلامت باشد. از آن روز تا وقتی بر زمین بودم هروقت به ییلاق آمدیم در ظرف سفالی بر گورت آتش افروختم تا بدانی که فراموشت نکردم.

کاش می دانستم این همه سر و صدا برای چیست. انگار دارند چند جای گورستان را می کنند. احساس می کنم می خواهند سقف گورم را برداند. کاش به خانه تو کاری نداشته باشند.

۲ روز بعد : خرسنگ ها را که برداشتند خاک رویم سبک تر شد. همان موقع ها، چند سالی بعد از اینکه این خانه را برایم ساختند یکی از خرسنگ های سقف افتاد روی پاهام هرچند دردش را احساس نمی کردم اما دوست نداشتم استخوان پاهام آنطور له شوند. حالا صدایشان نزدیک تر شده است. از حرف هایشان چیزی نمی فهمم. نمی دانم در خانه من دنبال چه چیزی می گردند. بیش تر از هرچیز کنجکاوم که اینجا چه می خواهند. کاش با تو کاری نداشته باشند!

۲ روز بعدتر: امروز با چیزی شبیه دم اسبمان خیلی آرام و با احتیاط خاک را از روی صورتم کنار زد. اول، چشم هام را نور زد و کمی بعد صورتش آرام ارام از لابه لای اشعه های نور پیدا شد. نه اخم کرده بود نه لبخند می زد. اما چشم هاش اندوهگین بود. اول فکر کردم که شاید تو باشی هرچند اندوه چشم هاش شبیه توست اما ابروهاش باریک تر است و لبهاش قرمز تر و دماغش کوچکتر و پوستش سفیدتر. به هر حال به زیبایی تو نیست! لباسهای عجیب و غریبی به تن دارد. نمی دانم چرا با پارچه ای به رنگ شب، موهاش را پوشانده، لباسش رنگ خاک است و پارچه ای به رنگ شیر کشیده روی دستهاش. تا چند دقیقه به چشم هام زل زده بود و زیر لب چیزی می گفت. حتی اگر بلندتر هم می گفت فرقی نمی کرد. به زبانی حرف می زند که نمی فهمم.

۱ هفته بعد: هر روز پیش از آنکه آفتاب طلوع کند می آید به دیدنم و می گوید “سلام”. ظهر کمی بعد از اینکه خورشید از وسط آسمان عبور کرد، سرپوشی رویم می گذارد و می گوید “خداحافظ”. این واژه ها را حفظ شدم اما  معنایشان را نمی دانم! در این چند روز به آمدنش عادت کرده ام، به اینکه با من حرف بزند و من از نگاهش حدس برنم که دارد چه می گوید. خیلی سعی کردم از او بخواهم به دوستانش بگوید به خانه تو کاری نداشته باشند اما نشد. در این چند روز با ابزارهای کوچکی که همراهش آورده بود سعی می کرد دست ها و پاهام را با کمترین آسیب از خاک بیرون بیاورد. النگو و انگشترم را با همان دم اسب و چیزی شبیه سوزن از دستم درآورد. ناراحت نشدم . بیشتر کنجکاوم بدانم این کارها را برای چه انجام می دهد. به دزدی نیامده است. این را از آرامش نگاه و مهربانی دستهاش می فهمم. . . حالا دارم مطمئن می شوم که می خواهند مرا به جای دیگری ببرند. کاش خانه جدیدمان یکی باشد.

۱ماه بعد: خانه جدیدم را دوست ندارم اما همین که تو کمی آنطرف تر خوابیده ای برایم کافیست. نور خورشیدهای کوچکی که از سقف آویزان شده آزارم می دهند. نه از خاک مرطوب خبری است، نه از دریچه ای رو به آسمان و آفتاب. هر روز که این خورشیدهای کوچک روشن می شوند، اتاق پر می شود از آدمهایی که می آیند و داخل خانه جدیدی که برایم ساخته اند سرک می کشند. همه به زبانی ناشناس حرف می زنند، به زبان همان دختر. اما هیچ کدام نگاه آشنای او را ندارند. یعنی تمام تلاششان در باز کردن گورها با آن احتیاط و کندن زمین برای این بود که من و تو دوباره کنار هم دراز بکشیم؟!

 

۴ نظر در “داستان یک گورخفته”

  1. sadra نوشته است:

    سلام.بسیار زیبا توصیف کردین…..
    —————————————————————————
    سلام
    سپاس

  2. علی نوشته است:

    عالی بود حسابی به دلم نشست.متشکر
    _______________________________________________
    :-)

  3. بهرام نوشته است:

    سلام خیلی خیلی زیبا و با احساس توصیف کردین…………
    بانو منم به گنج پژوهی علاقه دارم ……..میتونید کمکم کنید؟ چندتا عکس میزارم . میتوانید اینهارو به من کمک کنید کاوش کنیم ولی به اسم شما …..برای من مقدار پولی بماند کفایت میکند عکسهایی دارم و مناطقی دارم بسیار غنی……..
    این شمارمه مینویسم علاقه ای داشتید یه پیام بدید ……..ممنون

    _____________________________________
    سلام
    آقای بهرام بنده به آنچه شما گنج پژوهی می نامید هیچ علاقه ای ندارم!
    امیدوارم روزی روزگاری برسد که مردم سرزمینم ارزش غیرمادی آثار باستانی و فرهنگی کشورمان را درک کنند و به خاطر پول، چوب حراج به میراث فرهنگی و باستانی سرزمین مان نزنند.

  4. مهرداد نوشته است:

    “نمی دانم چرا با پارچه ای به رنگ شب، موهاش را پوشانده”سفرنامه یا نمایشنامه،عالی بود،ممنونم.
    _____________________________
    سپاس

ارسال نظر

 
نام:
ایمیل (نمایش داده نخواهد شد):
وب سایت: