بازگشت به صفحه نخست

سرماخوردگی با طعم سانفرانسیسکو (سفرنوشته های آمریکا: کالیفرنیا)

بلند می زند زیر خنده. می گویم چرا می خندی مگر سانفرانسیسکو رفتن خنده دارد؟ می گوید یاد سریال دایی جان ناپلئون افتاده و اسدالله میرزا خودم هم می زنم زیر خنده. ساعت ۱۱ صبح روز چهارشنبه ای از اهالی شهریور ۱۳۹۳، داخل ایستگاه اتوبوس جلوی فرودگاه سانفرانسیسکو نشسته ام و به لطف وایبر تا آمدن اتوبوس با دوستی در ایران گپ می زنم. تختی کرایه کرده ام از یک دانشجوی چینی به اسم ریموند. اتوبوسی که سوار می شوم مرا می برد به سمت china town، محله ای در سانفرانسیسکو که ریموند خانه اش آنجاست. حالم چندان خوش نیست، یعنی این سرما خوردگی یادگار آلاسکا توانم را گرفته.  از اتوبوس که پیاده می شوم ۲۰ دقیقه ای پیاده می روم، از لابه لای چهره ها و مغازه های چینی می گذرم تا می رسم به خانه اش.

امیدوارم بتوانم یکی دو ساعت در خانه بخوابم تا حالم کمی جا بیاید اما خانه ریموند اصلا شبیه خانۀ میزبان های قبلیم نیست! خانه ای با یک اتاق و ۴ سرنشین. سه دختر و یک پسر. خانه حسابی کثیف است و بعید می دانم با حضور چهار نفر در یک اتاق بتوانم بخوابم. ترجیح می دهم کوله ام را بگذارم خانه و بروم در شهر گشتی بزنم بلکه آفتابی و چمنی پیدا کنم برای چرت زدن. ریموند ۳ تا تشک بادی دارد که آنها را با قیمت ارزان به مسافرهایی که فقط دنبال جای خواب  و سرپناه می گردند کرایه می دهد شبی حدود ۲۰ تا ۳۰ دلار. دو دختری که  تخت کناری من را اجاره کردند دو خواهر سویسی هستند که حس خیلی خوشایندی به آنها دارم. تازه دبیرستان را تمام کردند و قبل از دانشگاه تصمیم گرفته اند یک سال سفر کنند. یک سال کار کردند، پول جمع کردند و راه افتادند.

از خانه می زنم بیرون و می روم به سمت شرق تا برسم به اسکله شماره ۱، باد تندی می وزد که اصلا خوشایند من سرماخورده نیست. هنوز تا غروب آفتاب مانده. روی چمن های زیر آفتاب دراز می کشم و چرتی می زنم.

سانفرانسیسکو در غرب آمریکاست در ایالت کالیفرنیا، در ساحل اقیانوس آرام جایی که سه طرفش را آب فرا گرفته است. اطرافش پر از اسکله است که هر کدامشان چیزی برای دیدن دارند. به اسکله شماره ۱ که می رسم می روم به سمت شمال تا اسکله های دیگر را ببینم. سر راه پر است از کافه و رستوران و صندلی های روبه دریا و پرنده های سفید بلندبال دریایی. آسمان ابری ست و جزیره های نه چندان دوردست در ابر و مه خیالی به نظر می رسند. از اسکله ۳۳ می شود رفت  جزیره آلکاتراز. همان جزیره ای که زندان معروف آلکاتراز آنجاست. باید پیشتر بلیط رزرو می کردم که نکردم و می توانم آلکاتراز را فقط از دوردست تماشا کنم. در سال ۱۷۷۵ م اولین شخص اروپایی که پایش به جزیره رسید اسم جزیره را گذاشت آلکاتراز که یعنی جزیره پلیکان ها و جایی نوشت جزیره با پلیکان های قهوه ای پوشیده شده بود اما حالا خبری از پلیکان ها نیست. از این جایی که من ایستاده ام ساختمان های جزیره پیداست و برج فانوس دریایی  که قدیمیترین فانوس دریایی ساحل غربی آمریکاست. از ۱۸۶۱ جزیره می شود زندان نظامی اما ساختمانی که حالا موزه است را ۱۹۱۰ ساختند که تا ۱۹۳۳ زندان نظامی بود و بعدش تبدیل شد به زندان ایالتی برای زندانیان خطرناک. فیلم های “فرار از آلکاتراز” و “پرنده باز آلکاتراز” بخشی از زندگی واقعی زندانیان این جزیره است که حالا صحنه هاشان از جلوی چشمم می گذرند. در گوگل جست و جو می کنم ببینم آیا هیچ کس موفق به فرار از آلکاتراز شده یا نه: در طول ۲۹ سال که به عنوان زندان ایالتی استفاده می شد ۳۶ زندانی اقدام به فرار کردند که هیچ کس موفق نشد. البته ۵ نفر در آبهای خلیج سانفرانسیسکو مفقود الاثر شدند که خدارا چه دیدی، شاید واقعا فرار کرده باشند. زندان آلکاتراز در سال ۱۹۶۳ به دستور کندی برای همیشه تعطیل شد.

در ساحل قدم می زنم به سمت شمال که ناگهان چشمم می خورد به ده ها شیر دریایی لمیده روی سکوهای چوبی که با صدای بلند همهمه ای راه انداخته بودند که بیا و ببین. جالب اینجاست که این شیرهای دریایی زندگی آزادی دارند، مهاجرت می کنند وبخشی از سال می آیند اینجا روی سکوهای چوبی اسکله ۳۹ سانفرانسیسکو.

تا دیروقت به پیاده روی ام ادامه می دهم و بعد یک ظرف سوپ آماده می خرم و می روم خانه. پیش از خواب، همینطور که سوپ داغم را می خورم، کمی با دخترهای تخت بغلی درباره سفرشان حرف می زنیم. اینکه می خواهند بروند مزرعه ای در شمال کالیفرنیا و سه ماه آنجا کارکنند. بهشان غبطه می خورم که از ۱۸ سالگی اینطور سفر می کنند.

صبح با دخترها صبحانه می خورم. آنها به من شیر داغ تعارف می کنند و من نان کشمشی. امروز می خواهم بروم به طرف شمال  شهر. آسمان خاکستری ست. یکی از دخترها می گوید هر روز همینطور است، تا ظهر آسمان خاکستری و شهر مه آلود است و آفتاب ظهر به بعد به شهر سر می زند. سرماخوردگی ول کن نیست. تنها چیزی که در حال حاضر حالم را بهتر می کند دراز کشیدن زیر آفتاب است. می روم به سمت غرب. چمن و آفتاب که مهیا می شود. ساعتی دراز می کشم زیر گرمای دستهای آفتاب.

بعد دوباره می روم به سمت غرب. اینجا توپوگرافی شهر نفس گیر است. فرض کنید شهری را پهن کرده اند روی چندین تپه کوتاه و بلند. جایی خواندم تعداد تپه های سانفرانسیسکو ۴۴ تپه است که هر کدام شخصیت و اسمی دارند برای خودشان. آنقدر از این خیابان های روی تپه ها بالا و پایین رفتم که رسیدم به دریا. بالای آخرین تپه صحنه ای که می دیدم آنقدر رویایی بود که چند دقیقه چهارزانو نشستم کنار خیابان به تماشا. آن پایین یک ساختمان گنبد دار زیبا بود و بعدش دریا و قایق های بادبانی و دورتر جزیره های کوچک.

سرازیر می شوم به سمت ساختمان گنبددار. اسمش کاخ تالاب است. به آن کاخ هنرهای زیبا هم می گویند. به سبک معماری یونانی و رومی در سال ۱۹۱۵ برای فستیوال و نمایشگاهی  که به مناسبت ساخت کانال پاناما بر پا بود، ساخته شد. سازنده این بنا هدفش ترکیب معماری و طبیعت بوده که انصافا به هدفش رسیده و با ترکیب تالاب و گیاهان بومی منطقه مجموعه ای ساخته که در ذهن آدم می ماند.

در ساحل می روم به سمت غرب برای قدم زدن روی “پل دروازه طلایی”، همان پل معلق معروفی که سانفرانسیسکو را به مارین وصل می کند و نماد تصویری این شهر است. این پل در زمان ساختش یعنی سال ۱۹۳۷ بلندترین پل معلق دنیا بود با طول ۱۳۰۰ متر. می شود با ماشین، پیاده یا با دوچرخه از روی پل گذشت. من پیاده گذشتم. آنقدر باد شدیدی روی پل می آمد که اول پشیمان شدم. قرار گرفتن در باد برای آدم سرماخورده ای که انگار شیر آب چشم و دماغش خراب شده و قطع نمی شود مثل شکنجه است. ولی من آخر کار از اینکه پیاده رفتم و برگشتم پشیمان نبودم. آنقدر صحنه های زیبا از خلیج سانفرانسیسکو و اقیانوس آرام دیدم که می ارزید حتی به قیمت سیلی های باد به صورتم.

قبل از برگشتن به خانه می روم فروشگاه “تریدر جوز ” و برای خوراک روزهای آینده کمی خرید می کنم. بر می گردم خانه با سوپ داغ می نشینم روبه روی دخترهای سویسی تا برایم از جاهایی که در سانفرانسیسکو دیده اند بگویند. فردا شب در این خانه نخواهم بود. می روم خانه میزبانی هندی در طرف دیگر شهر.

صبح کوله ام را بر نمی دارم. قرار می شود غروب برای برداشتن کوله و خداحافظی برگردم. اول می روم طرف تپه مخابرات برای دیدن برج کویت (coit) که حالا موزه است. مردم بلیط به دست ایستاده اند در صفی طویل که منصرفم می کند از دیدن بالای برج. جلوی ورودی مجسمه ای گذاشته اند از کریستف کلمب و داخل برج در طبقه همکف دیوارها پوشیده شده اند از نقاشی های دیواری درباره سانفرانسیسکو. حالا از شرقی ترین بخش شهر می خواهم بروم ساحل غربی برای دیدن پارک دروازه طلایی که تعریفش را زیاد شنیده ام. از راننده اتوبوس بلیطی می خرم که تا بعد از ظهر اعتبار دارد و سوار اتوبوس می شوم. پارک دروازه طلایی خیلی بزرگ تر از چیزی بود که تصور می کردم. کار ساخت این پار از ۱۸۷۵ آغاز شد و تا امروز بخش های زیادی به آن اضافه شده است، از باغ چایی ژاپنی تا چراگاه بوفالوهای آمریکایی. تا حوالی ساعت ۶ عصر در پارک راه رفتم اما بعید می دانم حتی نیمی از این پارک زیبا را دیده باشم.

بلندترین درخت های دنیا در ایالت کالیفرنیا زندگی می کنند. چندتا از این درخت های خیلی بلند را در پارک دیدم که واقعا حیرت انگیز بودند

سنجاب ها همه جای پارک بودند و آنقدر تعدادشان زیاد بود که بعد از دو-سه ساعت پیاده روی در پارک دیدنشان برای آدم عادی می شد. پیاده روی ام در پارک منتهی شد به ساحل اقیانوس آرام که پوشیده از پرنده های دریایی بود.

ساعت ۷ برگشتم خانه برای برداشتن کوله و رفتن به جنوب شهر که خانۀ میزبان جدیدم پونییت آنجا بود. آن شب، شب آخر سفر سانفرانسیسکو بود و فردا می رفتم به سمت دریاچه ای در کوهستان. پونیت یک سالی می شد که از هند آمده بود آمدیکا برای زندگی و با همخانه هندیش جای خلوت و آرامی در شهرزندگی می کرد. ساعت ۹ شب رسیدم خانه شان و همینطور که با پونییت از هر دری حرف می زدیم دست به کار درست کردن سوپ شدم. دور میز که نشستیم به خوردن سوپ، نمی دانم چرا حس می کردم تهرانم  و مهمان دوست های قدیمی. وقتی فهمیدند چند روزی است سرماخورده ام برایم یک نوشیدنی هندی درست کردند که تاثیرش باور کردنی نبود. دوست پونیت، شیر را روی گاز گرم کرد، کمی چایی خشک داخل آن ریخت و چندتکه زنجبیل تازه را انداخت داخل ظرف شیر و چند دقیقه ای روی آتش به همش زد. بعد یک لیوان بزرگ شیر چایی زنجبیلی با لبخند گذاشت جلوی من. همینطور که این مایع سفید شفابخش از گلویم پایین می رفت احساس می کردم حالم خیلی بهتر است، قطعا فقط بخاطر نوشیدنی نبود. همان موقع که دوست پونیت کنار گاز ایستاده بود و شیرچایی زنجبیلی را به هم می زد حال من داشت بهتر می شد. انگار تنهایی روزهای گذشته سرماخوردگیم را بدتر کرده بود. انگار وقتی آدم سرما می خورد، مهربانی و محبت می خواهد برای خوب شدن. شیرچایی زنجبیلی با عصاره محبت کار خودش را کرد و من صبح زود که بیدار شدم خبری از سرماخوردگی نبود. ما آدم ها چه موجودات عجیبی هستیم.

 

۱۵ نظر در “سرماخوردگی با طعم سانفرانسیسکو (سفرنوشته های آمریکا: کالیفرنیا)”

  1. شیما و علی نوشته است:

    درود بر شادی عزیز
    چقدر خوشحالیم که گذشت زمان موجب نشده تا بی خیال شرح کامل سفرنامه آمریکا بشی! دست نیافتنی بودن آمریکا موجب شده تا جذابیت داستان هات بیشتر و بیشتر بشه! هرچند تو این قسمت کمتر به شرح جذابیت های شهر پرداختی!
    تو این چند هفته ای که قطع سرور بلاگفا عملا موجب شده ارتباط بیشتر دوستان مجازی وبلاگهای سفر نویس قطع بشه! خوندن خاطرات ینگه دنیا شما بیشتر از پیش می چسبه!
    شاد و سلامت باشی :)
    __________________________________
    سلام
    مرسی شیما و علی نازنین

  2. وینسنت نوشته است:

    سلام
    جالب بود
    پونیت اسم دختره یا پسر؟
    _________________________________
    سلام
    پسر

  3. امید نوشته است:

    سلام
    مرسی که مینویسی
    —————————————————————————————
    سلام
    مرسی که به پرسه بر زمین سر می زنید

  4. م.سجادی نوشته است:

    سلام
    انتظار داشتم از سنفرنسیسکو بیشتر بنویسی فکر میکردم جاهای دیدنیش بیشتر باشه و به خاطر همین یکی از مقاصد توریستی کلیفرنیاست شاید هم سرماخوردگی مجال خوب گشتن رو بهت نداده! سلامت باشی همیشه دوستم :)
    بیصبرانه منتظر نوشته هایLA و San diego هستم .
    ————————————————————————————————————
    سلام
    مریم جون سانفرانسیسکو مهمترین جذابیتش قدم زدن تو خیابونا و ساحلاشه . من فقط سه روز سانفرانسیسکو بودم و بیش از این ندیدم :-)

  5. مهدیس نوشته است:

    چقدر عالی بود این نوشته. می دونید همین چیزهای سفر کردن رو دوست دارم. یک لحظه های نابی از زندگی رو آدم کشف می کنه. یک لحظه هایی که در زندگی روزمره کمتر بهشون فکر می کنیم و خیلی راحت از کنارشون رد می شیم. سپاس خیلی خوب بود.
    ________________________________________
    سپاس از شما که به پرسه بر زمین سر می زنید

  6. نیر نوشته است:

    سلام
    منم دلم خواست جا اون دختران سویسی باشم
    شادباشی
    __________________________
    سلام

  7. اسماعیل نوشته است:

    سلام و سپاس فراوان که وقت میزارید برا نوشتن سفرنامه های دقیق و پراز انرژی…که انگار ما هم اونجایم…
    سلامت وشاد باشید…

    با تمام وجودم منتظر سفرنامه هایتان بعدی شما هستم.
    _________________________________
    سلام و سپاس از شما

  8. masta نوشته است:

    خلل پذیر بود هر بنا که می بینی مگر بنای محبت که خالی از خلل است
    سپاس بابت انتقال این همه انرژی خوب حتی در بیماری. مثل همیشه عالی بود
    __________________________

    :-)

  9. پری نوشته است:

    شادی جان سفر خوش وهمیشه موفق، وخوشحالم که سرماخوردگیت خوب شده به امید دیدار.
    ________________________________
    ممنون ازت، به امید دیدار

  10. احسان نوشته است:

    سلام. مرسی از اینکه تجربیاتتونو به اشتراک می‌گذارید. از جنبه‌های فرهنگی اجتماعی سان فرانسیسکو هم می‌نوشتید بهتر می‌شد.
    ______________________________
    سلام
    من فقط سه روز سانفرانسیسکو بودم و تو سه روز نمیشه خیلی عمیق ابعاد مختلف یک شهر رو درک کرد :-)

  11. امید نوشته است:

    کجایی دختر !؟
    _________________________
    سفرم، دسترسیم به اینترنت خیلی محدوده

  12. امید نوشته است:

    سفر سلامت
    مراقب خودت باش
    _______________________________
    سپاس

  13. واحید یکتا نوشته است:

    سلام . سفر سلامت
    ره توشه ات ، سلامتی ونشاط و زیبایی وصفا
    ________________________________
    سلام. سپاس از شما

  14. بابک نوشته است:

    سلام … امروز شنیدم یکی از همکاران با برنده شدن لاتاری عازم ایلات متحده شده ، این دومین سال متوالی هست که یه همکاری این شانس نصیبش میشه ….
    ——————————————————————————————————————

    سلام

  15. یاسمن ر نوشته است:

    ارزومه از نزدیک ببیمنت…خیلی ازت چیز دارم یاد میگیرم…

ارسال نظر

 
نام:
ایمیل (نمایش داده نخواهد شد):
وب سایت: