بازگشت به صفحه نخست

طعم ماندگار قهوۀ سانتاکروز (سفرنوشته های آمریکا: کالیفرنیا)

برای دیدن “ترین” های دنیا باید رفت کالیفرنیا اما حالا که من کالیفرنیا هستم فقط ۲۰ روز وقت دارم و نمی شود همۀ این “ترین­ها” را در ۲۰ روز دید. کهن ترین درخت دنیا، بلندترین درخت دنیا و قطورترین درخت دنیا را از لیست جاهایی که باید ببینم حذف می کنم و بلیط اتوبوسی می خرم از سانفرانسیسکو به مقصد تروکی (Trukee) تا دریاچه نازنین تاهو (Tahoe) را ببینم و بلیط دیگری از آنجا به مقصد سانتاکروز.

تروکی شهر کوچک جذابی ست که بیشتر به روستا می ماند تا شهر. یک خیابان اصلی دارد که دوطرفش پر از مغازه های کوچک چوبی و دنج است با اجناس گران قیمت. روی نیمکت چوبی کنار دفتر توریست، کنار گلهای خندان زیر آفتاب می نشینم تا میزبانم، جکسن، بیاید دنبالم.

جکسن برایم نوشته جایی حوالی شهر دارد صخره نوردی می کند. وقتی می رسد می رویم فروشگاه شهر کمی خوراکی می خریم چون او می خواهد امشب پیتزا درست کند و من هم فردا شب قرار است عدس پلو بپزم برایش. بعد می رویم به طرف خانه اش که تا شهر حدود ۲۰ دقیقه فاصله دارد. جکسن زندگی غریبی دارد. بخشی از خانه ای که پدر و مادرش به او هدیه داده اند را اجاره داده و خرج زندگی اش را از این راه در می آورد و همه اوقاتش را یا صخره نوردی می کند یا اسکی. شب ها که در خانه تنهاست، تفریحش این است که در شیشه های آبجو که از همه جای دنیا جمع کرده است را با یک دم باریک صاف صاف می کند، طوری که چین هاش از بین می رود و می شود عین سکه. حالا صدها در آبجوی صاف شده دارد که هنوز تصمیم نگرفته می خواهد با آنها چه چیزی درست کند، شاید لباسی از درهای آبجو برای بالماسکه. کوله ام را می گذارم خانه و می روم برای یک پیاده روی دو، سه ساعته. مسیر جنگلی ست و تمام راه هواسم جمع است که راه برگشت را پیدا کنم. خانه جکسن جایی در غرب دریاچه است به نام Squaw Valley. بعد از غروب آفتاب برمی گردم خانه و پیتزای سبزیجات خوشمزه ای که جکسن درست کرده است را با هم می خوریم. بعد از شام یک در آبجوی هلندی برای جکسن صاف می کنم. اصلا فکر نمی کردم اینقدر کار وقت گیری باشد.

صبح بعد از یک خواب راحت و یک صبحانه خوب آماده می شوم برای رفتن به سمت دریاچه. فکر می کردم جکسن با من همراه خواهد شد ولی می گوبد باید برود صخره نوردی. می گوید دوستی دارد که احتمالا امروز بیکار است و می تواند اطراف دریاچه را به من نشان بدهد و همین می شود که من همۀ روزم را با دوگان و دوست او، جس، می گذارنم. روزمان را با کمی کوهنوردی شروع می کنیم. می رویم روی یکی از قله­ های اطراف دریاچه می نشینم و کیف می کنیم از دیدن آن دریاچه بی نظیر در دل جنگلی همیشه سبز.

تاهو، یکی از زلال­ ترین دریاچه های دنیاست که حدود دو میلیون سال پیش به خاطر آتش فشانی که در اینجا اتفاق افتاد، شکل گرفت. این دریاچه با ارتفاع ۱۸۹۷ م، ۳۵ کیلومتر طول و ۱۹ کیلومتر عرض دارد و عمق عمیق ترین نقطه آن ۵۰۱ متر است. آنقدر آبش آبی و زلال است که بیشتر به نقاشی می ماند تا واقعیت.

از کوه که پایین می آییم می رویم کنار دریاچه در ساحل می نشینیم و بعدتر به یک رستوران هم سر می زنیم برای خوردن غذای معروف اینجا که کدوهای کوچک را در سسی مخصوص سرخ می کنند و حسابی خوشمزه است. خورشید دارد غروب می کند که جلوی خانه جکسن از ماشین دوگان پیاده می شوم. اینکه چطور باید از دوگان بخاطر روز خوبی که برایم ساخته تشکر کنم، نمی دانم. از صمیم قلب امیدوارم روزی که به سرزمینی غریب سفر می کند، کسی مثل خودش پذیرایش شود. به محض ورود به خانه دست به کار پختن عدس پلویی می شوم که خرما، کشمش و گردویش را از ایران برده ام. جکسن گیاهخوار است و حسابی از عدس پلویی که می پزم خوشش می آید.

صبح روز دوم بعد از صبحانه تنهایی راه می افتم در امتداد رودخانه تروکی که تنها برون ریز آب دریاچه است. سه چهار ساعتی راه می روم و هی صحنه های دلچسب می بینم بعد ماشینی هیچ هایک می کنم به سمت خانه. راننده ماشین، خانم میانسالی ست که جوانی هاش کلی هیچ هایک کرده و حسابی از اینکه هم صحبت ماجراجو پیدا کرده خوشحال است. هرچند خانه جکسن در مسیرش نیست مرا می برد درست جلوی خانه پیاده می­ کند. جکسن مرا می رساند به شهر تروکی که حوالی ساعت ۳ بعدازظهر راهی سانتاکروز شوم.

میزبانم در سانتاکروز زن میانسالی است به نام آنا که اولین بار است می بینمش. دکترای اقیانوس شناسی دارد و حدود دو سال است که از شرق آمریکا به سانتا کروز در ساحل غربی آمریکا، کوچ کرده است. از لحظه ای که در تروکی سوار اتوبوس می شوم دلشوره دارم که دیر برسم و او خواب باشد. همین طور هم می شود. ساعت ۱۲:۳۰ نیمه شب می رسم به سانتاکروز. از ایستگاه اتوبوس تا خانه اش پیاده ۴۵ دقیقه راه است. شانس می آورم که خیلی اتفاقی اتوبوسی می بینم که دانشجویان را می رساند به خوابگاه و خانۀ آنا در مسیر خوابگاه است. وقتی می رسم جلوی خانه، مجبورم آنا را از خواب بیدار کنم. در را که باز می کند بعد از سلام و علیکی کوتاه، کوله ام را می اندازم یک گوشه و خیلی زود دراز می کشم روی کاناپه تخت خواب شویی که داخل هال است. صبح که بیدار می شوم رفته است سر کار. گفته بود ساعت ۶:۳۰ می رود. برایم یادداشتی گذاشت که اگر دوست داشته باشم خوشحال می شود ساعت ۱۰ با هم در کافه ای که آدرسش را نوشته قهوه بخوریم. ساعت ۱۰ با آنا نشسته ایم روی صندلی های داخل پیاده رو در سابه درخت ها و حس خوشایندی دارم از گپ زدن با این زن و نوشیدن قهوه. می گوید هرجا می روی ساعت ۹ شب خانه باش که با هم شام بخوریم. می خواهد یک غذای چینی برایم درست کند. کلی راه می روم. به مغازه های شهر سر می زنم، به اسکله ها، به ساحلی که پر از موج سوار است، به شیرهای دریایی که در سایۀ اسکله لم داده اند و خرناس می کشند، به دانشگاه کالیفرنیا که در دل جنگل های شمال شهر است. ناهار در ساحل، سوپ مخصوص کالیفرنیا را می خورم که کاسه اش از جنس نان است. با پرنده های دریایی دعوایم می شود که می خواهند کاسه سوپم را بدزدند. می روم بلندترین نقطه شهر، گوشه ای می نشینم و غروب خورشید را تماشا می کنم و خودم را روی نقشۀ جهان بالای میز کارم در تهران مجسم می کنم که چقدر دور است از اینجا.

آنا یک غذای چینی ویژه درست کرده. غذا را که می خورم می فهمم دست پختش حرف ندارد. می گوبد مهارتش در آشپزی را از مادرش به ارث برده که آشپز قهاری بوده. می گوید از ایران چیز زیادی نمی داند جز پختن قرمه سبزی و فسنجان که از مادرش یاد گرفته. ذوق می کنم که می تواند قرمه سبزی را عین ایرانی ها تلفظ کند بدون اینکه در عمرش با هیچ ایرانی حرف زده باشد.

صبح ساعت ۶:۳۰ با آنا از خانه می زنیم بیرون. او می رود سر کار و من به طرف ترمینال اتوبوس برای رفتن به لوس آنجلس. ولی قبل از خداحافظی می رویم همان کافۀ دیروز تا فنجان دیگری قهوه بخوریم. کیک خوشمزه ای که آنا سفارش داده طعم قهوه را لذیذ تر می کند. نسیم خنکی می وزد. اولین انگشتان خورشید به شهر رسیده است. آنا را برای خداحافظی در آغوش می گیرم و با طعم تلخ قهوه سانتاکروز در دهانم راه می افتم به سمت جنوب.

برای دیدن عکس ها در اندازه بزرگتر روی عکس ها کلیک کنید

 

۸ نظر در “طعم ماندگار قهوۀ سانتاکروز (سفرنوشته های آمریکا: کالیفرنیا)”

  1. شهریار نوشته است:

    همیشه از خواندن نوشته های شما لذت می برم
    ————————————————————————————
    ُسپاس از شما

  2. افسانه محبتی نوشته است:

    همیشه از ته قلب شاد و سرزنده و در آرامش باشی، زمین به آدمهای نازنینی مثل تو که یه روزی و روزگاری روش راه رفتن و زندگی کردن افتخار می کنه.
    ——————————————————————————————————–
    سپاس از شما افسانه جان

  3. مهدیس نوشته است:

    وای خیلی خوب بود. من هر وقت سفر رفتم و برگشتم از یادآوری خاطرات سفر یه احساس خاصی بهم دست می‌ده. انگار همه اینها در یک لحظه اتفاق افتاده و بعد در همونجا فریز شده. گذر زمان رو احساس نمی‌کنم. گاهی فکر می‌کنم این من نبودم که این همه دور بودم و ماجراهای مختلف رو تجربه کردم. خاطره سفرها بیشتر شبیه یه خوابه. ولی نکته جالبش اینه که هر چیزی که تو سفر تجربه کردم ذره ذره می‌چکه تو زندگیم و درست همون لحظه که یک ذره‌اش می‌یاد جلوی چشمم به خودم می‌گم همینه، همین یک لحظه همین یک ذره تاثیر کافیه.
    خیلی از خوندن نوشته‌هاتون لذت می‌برم. پیروز باشید. منتظر لس‌آنجلس هم هستیم.
    ——————————————————————————————————————-
    مهدیس عزیز
    من هم وقتی به عقب برمی گردم و به سفرهام نگاه می کنم حسی شبیه به حس شما دارم.
    سربلند باشید

  4. نیر نوشته است:

    سلام
    زیبا بود لذت بردم
    شاد باشی
    ————————————————————————————————————–
    سلام. چه خوب که لذت بردی

  5. الف نوشته است:

    خیلی خوب بود، ممنون از وقتی که میذارید، واقعا لذت بردم
    ———————————————————————————————————
    :-)

  6. طاهره نوشته است:

    سلام.شادی جان از نگاه من شما بی نظیرید. شاد و سالم و همیشه در سفر بمانید.
    —————————————————————————————————————
    سلام و سپاس از شما

  7. رضا نوشته است:

    سلام شادی خانم
    آنجا که چشم ها وسعتی بی مثال می بینند زبان از حیرت به کام کشیده می شود
    خیره که می شوی چشم استراحت می کند
    منظره ها زیبایند و چمی که زیبایی ببیند…
    _________________________________________
    سلام

  8. م.سجادی نوشته است:

    سلام شادی جان
    مثل همیشه عالی بود ممنون که می نویسی :*
    راستی به سن دیگو ی زیبا با sea world و بیچ های فوق العاده اش هم سفر کردی ؟
    —————————————————————————————————
    سلام مریم عزیز
    ممنون که به من سر می زنی :*
    نه مریم جان، وقتم در west coast محدود بود و نتونستم همه چیزهایی که دوست داشتم رو ببینم

ارسال نظر

 
نام:
ایمیل (نمایش داده نخواهد شد):
وب سایت: