بازگشت به صفحه نخست

دره سرخپوست ها (سفرنوشته های آمریکا: آریزونا)

با دوستی در لاس وگاس قرار گذاشته ایم تا گرند کنیون را با هم ببینیم.

او از فرانسه می آید و من از لس آنجلس. قرارمان ساعت ۶ عصر در خانه ای است که اتاقی در آن برای یک شب کرایه کرده ایم. ساعت ۱۰ صبح سوار اتوبوس می شوم به سمت لاس وگاس. ساعت حدود ۱ است که اتوبوس در یک فروشگاه بین راهی برای ناهار و دستشویی نگه می دارد. برای اینکه مطمئن شوم اشتباه نشنیده ام، از راننده مدت زمان توقف را می پرسم. می گوید ۳۰ دقیقه. بعد از ۲۵ دقیقه برمی گردم که سوار اتوبوس شوم اما خبری از اتوبوس نیست! از آن لحظه هایی است که آدم فکر می کند دارد خواب می بیند. اتوبوس رفته. کوله و همه آنچه که همراه داشتم را هم با خود برده. از عصبانیت برای چند لحظه ذهنم کار نمی کند. بیش از آنکه نگران چطور رسیدن به لاس وگاس باشم، نگران کوله و وسایلم هستم. به خودم می گویم: “هی شادی، عصبانیت که فایده ندارد. فکر کن قرار بوده این مسیر را هیچ هایک کنی”. هرچند خیلی ها مرا از هیچ هایک در آریزونا ترسانده بودند اما راه دیگری نداشتم. بهترین راه این بود که در پارکینگ فروشگاه به ایستم و از مردمی که سوار ماشین شان می شوند درخواست کمک کنم. باور کردنی نبود! هیچ کس حاظر نبود کمکم کند. برای حداقل ده نفر توضیح دادم که چه اتفاقی برایم افتاده، که همه وسایلم  داخل اتوبوس است و امشب باید برسم به لاس وگاس ولی با وجود اینکه مسیر همه شان لاس وگاس بود هیچ کس حاظر نشد کمکم کند. بغض راه گلویم را بسته بود، نه بخاطر کوله ام یا بخاطر اینکه اتوبوس را از دست داده ام، بلکه بخاطر بی مهری آدم ها، چیزی که در هیچ کجای دنیا و در هیچ یک از سفرهام تجربه نکرده بودم. جرم و جنایت در این ایالت باعث شده آدم ها بهم اعتماد نداشته باشند و همه آنها من را قاتل یا دزدی فرض کنند که با نشستن داخل ماشین شان روی دیگرم را نشان خواهم داد و از آنها اخاذی خواهم کرد. بغض راه گلویم را بسته بود و نمی توانستم جملاتم را برای دیگران تکرار کنم. برای دقایقی گوشه ای نشستم تا خودم را آرام کنم. آرام که شدم تصمیم گرفتم به جای درخواست کمک از همه آدم ها، همانجا بنشینم و از بین آدم هایی که وارد پارکینگ می شوند یکی را که با او رابطه قلبی و ذهنی برقرار می کنم برای کمک انتخاب کنم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دو ماشین پیک آپ که عقب شان متورهای چهار چرخ گذاشته بودند پیچیدند داخل پارکینگ. رانندۀ یکی از ماشین ها مرد حدود ۶۰ ساله ای بود که کنارش زنی با موهای سفید و با همان سن و سال نشسته بود. هیچ وقت نفهمیدم که چطور از نگاه و صورت و لبخند آدم ها می شود درونشان را دید. شک نداشتم که آنها به درخواستم نه نخواهند گفت. از ماشین پیاده شدند که بروند به طرف فروشگاه. به طرف شان رفتم و همه چیز را برای شان توضیح دادم. گفتند ناهارشان را که خوردند با هم می رویم و با لبخندشان آرامم کردند. وقتی فهمیدند اتوبوس کوله ام را برده به شرکت مگاباس تلفن کردند تا ردی از کوله ام بگیرند. قبل از اینکه راه بیفتیم وقتی سوار ماشین شان شده بودم، یکی از اتوبوسهای همان شرکت وارد پارکینگ شد، مرد دوید به طرف اتوبوس تا از راننده اش اطلاعاتی از اتوبوسی که مرا جا گذاشته بگیرد. اتوبوس تازه وارد خالی بود و راننده اش دقیقا می رفت همان ترمینالی که اتوبوس من رفته بود. راننده اش به ترمینال تلفن کرد تا کوله ام را برایم نگه دارند و گفت که می توانم با او تا ترمینال بروم. خداحافظی گرمی با زن و مرد نجات دهنده می کنم و با اتوبوس خالی راه می افتم به سمت لاس وگاس. ساعت حدود ۷ است که می رسم به ترمینال. کوله ام را صحیح و سالم تحویل می گیرم. برگۀ شکایتی پر می کنم علیه راننده ای که زودتر از زمان راه افتاده و مسافرش را در جاده رها کرده. خانمی که برگه را تحویل می گیرد می پرسد “آیا می خواهم برای شکایت جلسه حظوری با مدیر شرکت داشته باشم یا نه؟” می گویم نه. اگر قرار بود لاس وگاس بمانم حتما می گفتم بله ولی فردا عازم گرندکنیون خواهم بود. از ترمینال که می زنم بیرون دنبال ایستگاه اتوبوس می گردم به سمت خانه ای که باید بروم. بعد از کلی پیاده روی تازه می فهمم بخاطر ساخت و ساز خیابان مسیر ایستگاه اتوبوس را تغییر داده اند. انگار امشب اصلا قرار نیست به خانه برسم. باز هم کلی پیاده روی می کنم، کلی منتظر اتوبوس می مانم، دوبار اتوبوسم را عوض می کنم تا سرانجام با جسم و جان خسته می رسم به خانه ای که کرایه کرده ایم.
صبح با دوستم می رویم به سمت فرودگاه تا ماشین کرایه کنیم. کرایه ماشین در آمریکا هزینه زیادی ندارد. یک ماشین تمام اتوماتیک کرایه می کنیم که حتی نمی دانیم چطور روشن می شود. دفترچه ماشین را می خوانیم . کلی می خندیم. برای روشن کردن ماشین به جای استارت زدن باید یکی از دکمه های روی صفحه کنار فرمان را فشار دهیم. هوا تاریک شده که می رسیم به گرند کنیون. از ماه قبل برای دو شب در کمپ، فضایی کرایه کرده ایم برای پارک ماشین و برپا کردن چادر. قرار مان این است که صبح زود راه بیفتیم به سمت مسیر “فرشته تابان” (Bright Angel trail) . دره پیمایی در این مسیر اگر قرار باشد برسیم کنار رودخانۀ کلورادو دو روز طول می کشد ولی ما می خواهیم مسیر را یک روزه طی کنیم. کوله ای سبک برمی داریم و راه می افتیم. نمی دانم اسم گرند کنیون را اول بار کی شنیدم ولی ۲۳ ساله بودم که دوست زمین شناسی برایم از این درۀ کهنسال گفت و از همان موقع مطمئن بودم روزی صخره های رنگ به رنگ و عظمت ابن دره را خواهم دید. گرندکنیون ۴۴۶ کیلومتر طول دارد و حدود ۷۰ میلیون سال طول کشیده تا شکل امروزی خود را پیدا کند. بومیان آمریکا از حداقل ۳۲۰۰ سال پیش در این دره زندگی می کردند و این دره برایشان جایی مقدس بود. اولین اروپایی که مردی اسپانیایی بود در سال ۱۵۴۰ این دره را می بیند.

امروزه در میانۀ راه مسیر فرشتۀ تابان کمپ و چشمه ای ست به اسم “باغ سرخ پوست ها” (Indian Garden) که تا سال ۱۹۲۸ هنوز دو خانوادۀ سرخپوست در کنار این چشمه زندگی و کشاورزی می کردند. افرادی که مثل ما، این مسیر را به سمت رودخانه کلورادو طی می کنند، عموما شب را در این کمپ سپری می کنند. در “باغ سرخپوست ها” مکثی می کنیم و آبی می نوشم. اینجا پر از کاکتوس است.

حدود ساعت ۲ می رسیم کنار رودخانه کلورادو. سنگ های که در مسیر می بینیم حیرانم می کند، قرمز، سبز، طلایی، نقره ای. آب کلورادو خروشان است و قهوه ای کم رنگ با ته مایۀ قرمز. گروهی آماده می شوند برای قایق سواری در کلورادوی خروشان. چقدر دلم می خواست من هم با این گروه بودم. سوار یکی از قایق ها می شدم و خودم را می سپردم به کلورادوی قدرتمند و مسیر پیچ در پیچی که در دل صخره ها برای خودش ساخته، مسیری به عمق ۱۸۰۰ متر. دقایقی کنار کلورادو می نشینیم و ساندویچ پنیر و گردویی که به همراه داریم را می خوریم.

حالا باید همۀ مسیری که پایین آمده ایم را برگردیم بالا به سمت کمپ. آفتاب که می رود غروب کند دیگر از توریست های مسیر خبری نیست. حالا فقط ماییم و کلی حیوان که تا ساعتی پیش هیچ خبری از آنها نبود: قوچ و میش  (Bighorn Sheep)، گوزن (Mule Deer)، خرگوش (Cottontail Rabbits)، سنجاب و راکون (Raccoon). خلاصه خوشحالیم که طولانی بودن مسیر باعث شد بعد از غروب آفتاب هم در دره باشیم و طبیعت گرند کنیون را بیشتر درک کنیم. حدود ساعت ۱۱ شب می رسیم به چادرمان در کمپ و خواب بعد از یک روز دره پیمایی چه حالی دارد.

صبح با اتوبوس مخصوص گرند کنیون می رویم چند محل که منظرۀ خوبی به دره دارد را می بینیم.

بعد راه می افتیم به سمت لاس وگاس تا از آنجا پراواز کنیم به سمت نیویورک و از آنجا من به سمت ایران و دوستم به سمت فرانسه. اصلا باورم نمی شود دارم برمی گردم خانه ام در تهران. باورم نمی شود بلاخره توانستم ویزای آمریکا را بگیرم، توانستم در نیویورک کار پیدا کنم، اتاقی کرایه کنم، زندگی کنم، سفر کنم. باورم نمی شود این هشت ماه هم مثل همۀ سفرهای دیگر تمام شد. و باورم نمی شود ۸ ماه می تواند آدم را اینقدر تغییر دهد. خوشحالم، بیش از هر سفر دیگری در زندگیم برای داشتن تجربه این سفر خوشحالم.

برای دیدن عکس ها در اندازه بزرگتر روی عکس ها کلیک کنید

 

۱۳ نظر در “دره سرخپوست ها (سفرنوشته های آمریکا: آریزونا)”

  1. اسماعیل نوشته است:

    یه چیزی هست، انگار که خودت رفتی سفر و بعد سالها دارن واست میگن از سفرت ، یه احساس نزدیکی
    ممنون از دستوشته هات همه رو دنبال کردم کلی لذت بردم.
    —————————————————————————–
    سپاس از شما که نوشته هام رو می خونید :-)

  2. نیر نوشته است:

    سلام
    خوشحالم به سلامت به وطن رسیدی ،ممنونم که ما رو با خودت به سفر بردی
    —————————————————————————————
    سلام و سپاس از شما

  3. حامد نوشته است:

    خانم گنجی سلام
    این سفرنامه آمریکا را چقدر زیبا نوشتید وزیباتر با شرح دره گرند کانیون به پایان بردید خوش بحالتان که این سفر روزیتان شد میبایست این فرصتها راغنیمت شمرد با اخباری که این روزها از ویزای آمریکا برای آینده به گوش میرسد چه بسا چنین سفرهایی غیر ممکن شود مجددا از زحمتی که تقبل نمودید ومارا در سفرتان شریک نمودید سپاسگزارم سلامت و پاینده باشید
    —————————————————————————————————–
    سلام
    امیدوارم شما هم به هرکجا که می خواهید، سفر کنید

  4. م.سجادی نوشته است:

    سلام شادی جان
    خیلی خوشحال شدم که در مورد گرند کنیون نوشتی ولی از بابت استرسی که اول سفر برایت کشیدی متأسفم خدایی خیلی سخته من هم تقریباً ۴ سال پیش از طریق عکسهای دوستم که در یوتا زندگی میکنه شیفته این طبیعت شدم . امیدوارم که ما هم مثل تو خوش شانس و مستحق باشیم در دریافت ویزا . نمی دونم ۸ ماه سفر در اونجا برات سخت گذشت یا نه ولی می دونم این مدت برای آدم ماجراجویی مثل تو خیلی کمه .
    راستی به جنوب هم سفر کردی ؟ تگزاس ؟ لوییزیانا ؟فلوریدا ؟
    ———————————————————————————————————-
    مریم جون، آره واقعا هشت ماه کم بود. راستش رو بخوایی این ۸ ماه برای من با همه سختی هاش سراسر لذت بود :-)
    وقتی برای سفر به جنوب آمریکا نداشتم. جنوب آمریکا ندیده باقی موند برای سفر بعدی :-)

  5. نیر نوشته است:

    سلام
    آژانس ها ۲۴ روز تور امریکا برگزار می کنند برای ما دونفر تقریبا ۹۰ میلیون با بقیه هزینه های اونجا در می ایه به نظر شما که رفتید اونقدر جذابیت داشت با پس اندازمون این سفر رو بریم قبلا گفتم ما هر دونفرمون بازنشسته هستیم همسرم اصرارداشت نظر شمارو بپرسیم من می دونم شما وقت نداری
    با سپاس بیکران
    ___________________________
    سلام
    نیرجان، راستش رو بخوایید نمی دونم چون سلیقه های آدم ها با هم فرق می کنه و اون تور قطعا در مسیری که من سفر کردم سفر نخواهد کرد و آمریکا هر ایالتش مثل یک کشور متفاوت از ایالت های دیگشه…..

  6. رضا نوشته است:

    چه تجربه ای.لرزم گرفت.وقتی نگاه می کنی می بینی اوضاع بهم ریخته است و کلی دلهره همراه خودش برایت ارمغان میاره
    ندای قلبی شما هم قابل ستایش بود
    ______________________________________
    سپاس

  7. مستا نوشته است:

    شادی عزیز همیشه از خوندن سفرنامه هاتون کلی انرژی میگیرم و همیشه هم موقع خوندنشون اونجا پیش شمام.. حسش خیلی برام جالبه…
    ————————————
    سپاس که همراه منید :-)

  8. شیما و علی نوشته است:

    سلام. ای بابا نمی دونستیم سرمایه های اجتماعی در کشور به ظاهر توسعه یافته آمریکا اینقدر کم شده! چون اصول اولیه اون اعتماد و همیاری است!
    این روزها با کتابی آشنا شدیم به قلم دکتر حمید شفیع زاده که پس از چندین سال حضور در منطقه با صدها دلیل و مدرک شرح می ده که اکتشاف قاره آمریکا توسط کلمب یه دروغ بزرگه! در این کتاب با کلی تصویر از نقشه های داخل موزه ها و نقشه و معماری آثار تاریخی قدیمی و حتی پوشش مردم بومی و جالبه حتی اسامی شون ثابت می کنه که ایرانی ها بیش از ۲۰۰۰ ساله که نتنها قاره آمریکا رو می شناختند بلکه باهاشون مراوده تجاری هم داشتند!
    راستی این روزها چیکار می کنی! خیلی ازت خبری نیست! برنامه بعدی کجاست؟
    شادباشی
    ————————————–
    سلام
    شیما و علی عزیز به این کتابها اعتماد نکنید!
    این روزها هم سفر می کنم، هم مشغول تدریسم. سفر خارج از کشور بعدی احتمالا آفریقا خواهد بود :-)

  9. مهدیس نوشته است:

    چقدر خوب بود شادی جان. گریم گرفت. یعنی واقعاً تموم شد؟! آرزو می‌کنم بازم سفرهای خوب به آمریکا و هر جای دیگه که دوست داری برات پیش بیاد. اگر آمریکا بدونه که شما لذت سفر به این کشور رو واژه واژه به دیگران هم بخشیدی حتماً بازم بهتون ویزا می‌ده. شاد و خوش باشی.
    ——————————————————-
    سپاس از شما که به نوشته هام سر می زنید و بهم انگیزه می دید که بنویسم

  10. شیما و علی نوشته است:

    درود بر شادی عزیز
    راستش این کتاب از اون نوع مقالات و یاداشت های آبکی که تو اینترنت و … منتشر میشه نیست! کتابی است با حدود ۶۰۰ صفحه که به طور مشخص بر اساس حضور ۲۰ ساله نگارنده آقای دکتر حمید شفیع زاده در کشورهای مختلف آمرکای لاتین و حتی زندگی در قبایل سرخ پوست ها رخ داده!
    تحقیقات عمدتا مستند هستند و حداقل برای ما که خودمون تحصیلات آکادمیک دانشگاهی داریم قابل قبول می باشن. به خصوص نقشه هایی که با تاریخ مشخص و ماخذ مشخص صدها سال قبل از کلمب کشیده شده و آدرس موزه نگه دارنده اش هم عنوان شده است.
    می دونیم شما استاد باستان شناسی و تاریخی اما با این حال تو این کتاب دهها دلیل و اسناد معتبر ارائه شده که به نظر می رسه این موضوع از ادعا بیشتره و حداقل بخش عمده اون صحت داشته. پیشنهاد می کنیم حتما این کتاب رو بخونی چون حتی برخی از اسنادش هم تصاویر مقایسه ای بین آثار تاریخی اینکاها و … و آثار باستانی ایرانه!
    متاسفانه این کتاب رو امانت گرفتیم و خوندیم! وگرنه حتما تقدیمت می کردیم چون مطمئن بودیم برای فرد متخصصی مثل تو می تونه جالب باشه !
    کتابش کمتر تو بازار پیدا می شه اما اسم دقیقش اینه:
    تاریخ حضور مسلمانان و ایرانیان در قاره آمریکا پیش از کریستف کلمب به قلم دکتر حمید شفیع زاده،
    خلاصه اگه خوندیش یا اطلاعاتی ازش گرفتی خوشحال می شیم ما رو هم در جریان نظرات کارشناسیت بزاری
    شادباشی
    ___________________________________
    شیما و علی عزیز
    هرچند بخاطر منابع علمی که پیشتر در این زمینه مطالعه کردم تقریبا مطمئنم که این آقا احتمالا خیالپردازی، سندسازی و برداشت اشتباه از اسناد کرده ولی حتما سعی می کنم کتابش رو پیدا کنم و بخونمش
    شما هم شاد باشید :-)

  11. امید نوشته است:

    بروز حشر، در آیی اگر بدین قدوقامت خدا شود متحیر ز آفریده ی خویش

  12. مهدیس نوشته است:

    سلام. چرا بخش نظرات رو در سفرنوشته های پاریس بستید؟ دیگه کسی نمی‌تونه نظر بزاره. فکر کنم اشتباهی پیش اومده باشه، درسته؟
    ________________________________
    سلام
    بله اشتباه شده بود. سپاس که گفتید. درستش کردم

  13. رزا نوشته است:

    خیلی دوستش داشتم .. افرین بر شما و ماجراجوییهاتون انگار اون لحظه ها اونجا بودم
    ———————————————————————————–
    سپاس

ارسال نظر

 
نام:
ایمیل (نمایش داده نخواهد شد):
وب سایت: