بازگشت به صفحه نخست

استقبال با کروسان داغ (سفرنوشته های فرانسه: پاریس)

در سفری که به اروپا داشتم چند روزی هم پاریس بودم. نمی دانم سفرنامۀ پاریس را از کجا باید شروع کنم، از  بوی خوش کروسان (Croissant) داغ در دست دوستی که در فرودگاه به استقبالم آمده بود یا حس خوش پباده گز کردن در کوچه های سنگ فرش قدیمی. خلاصه تصمیم گرفتم چند عکس از روزهای پاریس انتخاب کنم و متنی کنار هر عکس بنویسم.

……………………………………………………………….

.

دوستی که با ماشین آمده بود به استقبالم در فرودگاه، مسیر رسیدن به خانه را از خیابان کنار رود سن انتخاب کرد که من در همان لحظات آغاز سفر، ساختمان های مهم پاریس را ببینم. این ساختمان با گنبد طلایی اش، بخشی از مجموعه ای است که les invalidas نام دارد و حالا موزه نظامی فرانسه است. دستور ساخت این ساختمان را لویی چهاردهم در ۱۶۷۰ داد تا بیمارستان و آسایشگاهی باشد برای سربازان پیر یا ازکارافتاده و تا اوایل قرن بیستم نیز همچنان بیمارستان و آسایشگاه بود تا اینکه بیماران و سالمندانش به ساختمان کوچکی خارج از پاریس منتقل شدند و اینجا شد موزه. مقبرۀ ناپلئون هم زیر گنبد همین ساختمان است. البته او را ۲۰ سال بعد از مرگش در ۱۸۴۰ با کبکبه و دبدبه به این مکان منتقل کردند و باز هم ۲۰ سال طول کشید که مقبره اش کامل شود. ده ها آدم مهم دیگر نیز اینجا دفن شده اند. دقیقا روبه روی این مجموعه یعنی جایی که من ایستاده ام پل عابرپیاده ای است روی رودخانه سن به نام اسکند سوم (Alexandre III) با مجسمه هایی که هرکدامشان کلی داستان دارند و آن طرف پل، ساختمان بزرگ دیگری دیده می شود به نام Grand palais در خیابان معروف شانزه لیزه (Champs-Elysees) که در ۱۸۹۷ بر ویرانه های ساختمان قدیمی تری برای اکسپو سال ۱۹۰۰ ساخته شد. می خواهم بگویم هر طرف را که نگاه می کنم دیدن ساختمان یا صحنۀ جالبی را در طرف دیگر از دست می دهم.

………………………………………………………………………………..

دوست و همسفرم در پاریس، اهل غرب فرانسه است یعنی او هم هرچند فرانسوی ست اما مثل من در سفر بود در پاریس. یکی از دوستانش کلید خانۀ خالی اش را به ما داده بود تا آن روزها آنجا باشیم. خانه هم خالی از آدم بود، هم هرگونه شی. خانه قدیمی قشنگی که هیچ چیزی داخلش نبود. کیسه خواب هایمان را پهن کرده بودیم داخل یکی از اتاق ها که کار زیرانداز را کند و جعبه ای را گذاشته بودیم روی کابینت به جای یخچال البته از نوع یخچال خاموش. اتاق ها پنجره های قدی زیبایی داشت با کرکره های تاشو چوبی که همان موقع فهمیدم در زبان فرانسه به آنها می گویند “پغسا” که همان پرشین است. دوستم می گوید “شما در ایران زیاد پغسا دارید؟” نمی دانم رابطۀ این کرکره های چوبی تاشو با ایران چیست که با نام کهن ایران می خوانندش. خانه در محلۀ مسکونی آرامی در جنوب پاریس بود، از آن جاهایی که معمولا پای توریست ها به آنجا باز نمی شود. هر روز برای رفتن به جاهای دیدنی شهر باید ۳۰ دقیقه راه می رفتیم تا برسیم به مترو و از آنجا حدود ۳۰ دقیقه متروسواری داشتیم. مسیر خانه تا مترو را خیلی دوست داشتم. در این مسیر می شد جریان زندگی روزانه مردم پاریس را دید.

……………………………………………………………………………..

به انتخاب دوستم اولین بازدید از پاریس البته بعد از مسیری که از فرودگاه تا خانه با ماشین طی کرده بودیم، خیابانی بود پر از رستوران با چند رستوران و مغازۀ ایرانی. در میدان سرهمین خیابان در یکی از کافه های پیاده رو نشستیم تا من آرام آرام شهری را که تازه واردش شده ام بچشم. طعم گس خوشایندی داشت. بعد یکی از خیابان هایی که می رفت به سمت شمال را ادامه دادیم تا اینکه برای اولین بار از لابه لای ساختمان های خاکستری چشمم افتاد به نماد شهر. هیچ وقت فکر نمی کردم دیدن برج ایفل برایم جذاب باشد. حتی وقتی از لابه لای ساختمان ها دیدمش حاضر بودم مسیرمان را کج کنیم به سمت محله های شهر و به جای برج ایفل به دیدن جاهایی برویم که کمتر دیده شده اند. اما مسیرمان برج ایفل بود و خاطراتی که دوستم از دوران دانشجویی اش در پاریس، حدود ۲۵ سال پیش تعریف می کرد مسیر را برایم جذاب تر کرده بود. کم کم برج از لابه لای درخت ها بیرون آمد و در نهایت تمام قد ایستاده بود جلوی ما. مثل همه مسافرها رفتیم زیر برج و از خود کوچکمان زیر ابهت برج عکس گرفتیم. هرچند در طول روز هوا حسابی گرم بود اما آفتاب که غروب کرد، نسیم خنکی می وزید که جان آدم را تازه می کرد. شرق برج، فضای سبز مستطیل شکل وسیعی بود که مثل مور و ملخ آدم ریخته بود آنجا. ما هم روی سبزه ها جایی پیدا کردیم و دراز کشیدیم روبه برج ایفل. برج در تاریکی با آن چراغ های طلایی زیباتر بود. یهو به شکل خیلی غیر منتظره ای همه آدم ها شروع کردند به فریاد زدن شمارش معکوس. ما که نمی دانستیم چه اتفاقی قرار است بیفتد حسابی متحیر بودیم. من منتظر چیزی شبیه انفجار بودم! ۱۰، ۹، ۸، …،۲، ۱ و ناگهان برج برای چند ثانیه نورباران شد. واقعا زیبا بود و البته برای ما که نمی دانستیم سر ساعت ۱۰ شب قرار است این رقص نور اتفاق بیفتد حسابی هیجان انگیز. کم کم زندگی ای که اطراف برج جریان داشت برایم جالب شد. آرامشی که آدم ها داشتند و نسیمی که پوست را نوازش می کرد، مشتاقم کرده بود به اینکه شب های بعد هم به برج سر بزنیم. دیگر برج ایفل فقط برایم یک نماد بی روح آهنی نبود.

…………………………………………………………………

خیابان های توریستی پاریس، کنار رودخانۀ سن، پر از دکه دارهایی است که نقاشی و کارت پستال و پوستر می فروشند بعضی هاشان حتی در کار کشیدن چهرۀ مشتریانند. انگار همه دست به دست هم دادند که هنر در این شهر زنده بماند هرچند بعید می دانم این روزها با وجود نیویورک، دیگر خبری از نوآوری های هنری پاریس باشد. کنار دکه ها قدم می زنم و گاهی می ایستم تا نام نقاشی که نقاشی اش را می بینم بخاطر بیاورم.

………………………………………………………………………………….

روز دوم در پاریس یکشنبه بود، آنهم یکشنبۀ اول ماه که می شد مجانی موزه ارسی (Musee d’Orsay) و نقاشی های مشهور مونه، رنوار، ونگوک، پل سزان و خیلی های دیگر را دید. بعد از خوردن چندتا از آن نان های شیرین خوشمزه و داغ صبحانه فرانسوی را افتادیم به طرف موزه که کنار رودخانه سن است. ساختمان این موزه ابتدا ایستگاه قطار پاریس بود (۱۹۰۰-۱۹۳۹). در طول جنگ جهانی دوم بخشی از بنا مرکزپست بود و تا سال ۱۹۷۹ همچنان محل نگهداری و تعمیر قطار. در نهایت در ۱۹۸۶ بعد از ده سال آماده سازی به موزه تبدیل شد. ساعت ۹ جلوی موزه بودیم یعنی ساعتی که ورودی موزه باز می شود اما صف جلوی موزه باورکردنی نبود! یک صف پیچ در پیچ شبیه ماری که در حرکت است. هرچند صف خیلی طولانی بود اما بیشتر از نیم ساعت برای رسید به ورودی معطل نشدیم. تا ظهر بیشتر وقت نداشتیم چون ظهر می خواستیم برویم برای دیدن یکشنبه بازاری که فقط تا ساعت ۲ برپا بود برای همین نقشه موزه را گرفتیم و فقط مسیر نقاشی ها و تابلوهایی که می شناختیم را دنبال کردیم. البته دوستم نقاش بود و خیلی خیلی بیش از من درباره تاریخ هنر و تابلوهای این موزه می دانست که البته دانسته هاش را از من دریغ نکرد. یکی از جاهای جالب این موزه که نباید دیدنش را از دست داد بالکنی ست رو به رودخانۀ سن.

……………………………………………………………………………

در بین پیاده روی ها و پرسه زنی هامان در شهر گاهی یک کافه یا رستوران چنان دلمان را می برد که برنامه مان را فراموش می کردیم. مثلا این کافه-رستوران در مسیر پیاده روی مان به گورستان پرلاشز بود. ساعت ۲ روی صندلی های پیاده روی کافه نشستیم و اصلا یادمان رفت ساعت ۶ درهای گورستان بسته می شود. وقتی رسیدیم پرلاشز درست جلوی چشم مان در را بستند و ما مات و مبهوت اصلا باورمان نمی شد زمان اینقدر زود گذشته است. البته برای کسی که عاشق پنیر و طعم خوراکی های جدید است رستوران گردی پاریس بر گورستان گردی ارجعیت دارد. هنوز طعم انواع پنیرهایی که در آن رستوران برایمان سرو کردند را بخاطر دارم و حتی فکر کردن به آن گرسنه ام می کند.

………………………………………………………………………………..

اینجا مثلا بام پاریس است. یک تپۀ وسیع با ارتفاع حدود ۱۳۰ متر به نام مون مارتر (Montmartre) که البته در فرانسوی چیزی شبیه مون مختخ تلفظش می شود و محلۀ اطرافش را هم با همین نام می خوانند. جایی که در اوایل قران بیستم محل رفت و آمد هنرمندانی چون  دالی، ونگوک، موندریان، پیکاسو و مونه بود. مولن روژ معروف هم نزدیک همین تپه است و محله های سنگ فرش پیچ در پیچ پر از کافه و رستوران که محل فیلم برداری چندین فیلم معروف مثل “امیلی” بوده. روی سبزه ها دراز می کشیم و حسابی کیف می کنیم از گرمای آمیخته با نسیمی که خستگی پیاده روی طولانی مدت را از تنمان در می کند. بعد در کوچه پس کوچه های سنگ فرش راه می افتیم و به کافه های قدیمی سرک می کشیم. در یکی از کافه ها زنی با صدایی بسیار زیبا با همراهی گیتارش آوازی می خواند که همۀ عابرین را میخکوب می کند.

……………………………………………………………………………………

روز سوم می رویم لوور رویایی را می بینیم. برای من که کارم باستان شناسی است، لوور را دیدن مثل سفر فوق العادی ای است در طول زمان. از ورودی شیشه ای معروف هرمی شکل وارد نمی شویم. آنقدر در بخش ایران و میانرودان معطل می کنم که با وجود یک روز کامل لوورگردی فقط همان دوبخش را می بینم و تمام مدت به مسئولین موزه بد و بیراه می گویم که چرا میراث ملت های مختلف را اینجا جمع کرده اند ولی هیچ توضیحی به انگلیسی کنار اشیا نگذاشته اند و همه چیز به زبان فرانسه است. این عکس مال روز چهارم است که دوباره می رویم همان اطراف تا فضای بیرونی لوور و چند ساختمان اطرافش را ببینیم.

…………………………………………………………………………..

این تاق پیروزی درست روبه روی هرم شیشه ای لوور قرار دارد (Arc de Carrousel). ناپلئون بعد از فتوحات بسیار در ۱۸۰۶ دستور داد این تاق را که ۱۹ متر بلندی دارد و رویش پر از نقش برجسته و مجسمه است برای به یاد سپردن پیروزی هاش بسازند. پشت این تاق، پارکی است که می رسد به سرخیابان شانزه لیزه و ته خیابان شانزه لیزه تاق پیروزی دیگری است که دوبرابر این تاق است (Arc de L’Etoile) و روی خط مستقیم به فاصلۀ حدود ۳۸۰۰ متر از یکدیگر قرار گرفته اند. فضای جلوی تاق، میدان بزرگی ست که کفش خاکی ست. باد می وزد و ما مجبوریم چشم هایمان را ببندیم و خیلی زود دور شویم از میدان کروسل (Carrousel) و تاق پیروزی.

.

………………………………………………………………………………..

حالا که دارم می نویسم چند ماهی از سفر فرانسه گذشته و هرچه فکر می کنم یادم نمی آید این عکس را از کجا گرفتم. شاید از روی یکی از پل ها و شاید از پیاده روهای کنار رودخانه که می شود ساعت ها آنجا قدم زد. رودخانه سن، رگ حیاتی پاریس است و بیشتر دیدنی های توریستی پاریس دو طرف همین رودخانه ردیف شده اند.

.

.

.

………………………………………………………………………………

هرچند یکبار تا رسیدیم جلوی در گورستان پرلاشز تعطیل شد اما بار دیگر همۀ آن راه را طی کردیم تا سری به آدم های قدیم پاریس بزنیم. از گورستان هیچ عکسی ندیده بودم و اصلا فکر نمی کردم این شکلی باشد. خیابان های سنگ فرش و صدها گور که خیلی هاشان بیشتر از آنکه شبیه گور باشند شبیه اتاق زیبایی بودند که مرا یاد معماری یونانی رومی می انداخت. پیدا کردن گور آدم های معروف در پرلاشز کار دشواری نیست. از خانمی که با لباس فرم مخصوص در خیابان ها قدم می زد آدرس آرامگاه صادق هدایت را پرسیدم. خیلی دقیق جواب داد و ما اصلا سردرگم نشدیم. اطراف گور هدایت پر از گلدان های گل با خاک تر بود و فرم سنگ گورش آنقدر با همۀ سنگ های اطرافش فرق دارد که راحت پیدایش کردیم. دلم می خواست کتاب توپ مروارید آنجا بود تا کمی با خواندنش به هدایت نزدیک تر می شدم. به غلام حسین ساعدی، ادیت پیاف، مارسل پروست و خیلی های دیگر هم سر زدیم و ساعت ۶ آخرین افرادی بودیم که از در شمالی گورستان خارج شدیم و در را پشت سرمان بستند.

……………………………………………………………………………..

این میز سورپرایز دوست فرانسوی ام برای من است. آخرین غروب پاریس مرا با خودش برد به رستورانی که می گفت خیلی دوستش دارد. رستورانی پشت مسجد پاریس که غذاهای عربی و مدیترانه ای خوشمزه ای داشت. راست می گفت رستوران شرقی و زیبایی بود با کاشی کاری های آبی و سفید و حوضی با فواره های آب کنار میزمان. غذا یک جور آبگوشت بادمجان سفارش دادیم با مرغ، خورشت و کوس کوس. شیرینی های این رستوران آنقدر هیجان انگیز بود که چند عدد هم خریدیم و با خودمان بردیم خانه. مسجد را ندیدیم. زمان بازدید تمام شده بود. فقط از جلوی در ورودی نگاهی به داخل حیاطش انداختیم که سرسبز بود و آدم را یاد باغ های ایرانی می انداخت.

……………………………………………………………………..

روزهای پاریس گردی خیلی زود گذشت و خیلی خوش. آنقدر خوش که چندان دلم نمی خواهد دوباره به این شهر بازگردم و خاطره ای که از پاریس دارم را تغییر دهم. سفر دلنشین و خوش طعم پاریس را مدیون همسفر و دوست فرانسوی ام هستم، دوستی که از او خیلی چیزها آموختم، چیزهایی مهم تر از دانستن دربارۀ پاریس و فرانسه!

.

برای دیدن عکس ها در اندازه بزرگتر روی عکس ها کلیک کنید

 

۹ نظر در “استقبال با کروسان داغ (سفرنوشته های فرانسه: پاریس)”

  1. امید نوشته است:

    سلام شادی جان
    مرسی که هنوز مینویسی
    بسی لذت بردم.
    یه حس دیگه ای این سفرنامه ات با بقیه سفرنامه هات داشت. یه احساس لذت به ادم میداد طوری که انگار خودت هم با این حس به یادت میومده و مینوشتی برامون
    ———————————————————————————————————-
    سلام
    آره :-) خودم هم از یادآوری این روزها وقت نوشتن لذت می بردم

  2. عیسی نوشته است:

    درود…

    عالی چون همیشه!

    سبز باشید…
    __________________________
    درود بر شما

  3. پریچهر نوشته است:

    درود بر تو شادی عزیز
    این روزها رفت و آمد در سایت ها کم شده اما قلم زیبا و داستان نویسی شما من و همیشه به اینجا می کشونه …و چقدر دوس داشتم منم روزی روی تپه مون مارتر دراز می کشیدم و به زمان های عقب بر میگشتم ….همون موقعه که هنرمندان بزرگی همچون ونگوک …پیکاسو می زیسته اند …
    _________________________
    سلام
    اگه دوست داری، مطمئن باش ی روز حتما رو اون تپه دراز خواهی کشید

  4. نیر نوشته است:

    سلام
    بار دیگر آرزو کردم در زندگی بعدیم مثل شما زندگی کنم ازاد ، رها
    دوست دارم
    __________________________
    سلام
    چرا تو زندگی بعدی!؟ رهایی ازون چیزایی که هرجایی میشه لمسش کرد

  5. م.سجادی نوشته است:

    شادی جان اونقدر در مورد رستوران و غذا و پنیر و شیرینی های خوشمزه با ذوق نوشتی که من هم گرسنه شدم p:
    همیشه به سفر دوستم…
    ———————————————————————————–
    :-) سپاس مریم جون

  6. مهدیس نوشته است:

    سلام. شادی جان بعد از تموم شدن سفرنامه آمریکا کلی غصه خوردم که احتمالا به زودی اینجا چیزی نمی‌نویسید ولی خیلی خوشحالم که از ناگفته های سفر پاریس نوشتید. راستش من هم عاشق اون ژامبون های خوشمزه و پنیرهای فوق‌العاده کنارشون شدم و البته کلی هم تعجب کردم که در لوور توضیحات تماماً به فرانسه هست!!!! حالا قبول که با فراگیر شدن انگلیسی مشکل دارن ولی حداقل در یک جایی مثل موزه که دیگه می شد کوتاه اومد.
    امیدوارم بازم سفرهای خوب بری به زودی و بنویسی. شاد باشی
    ________________________
    سپاس مهدیس جان
    بعد از آمریکا کلی سفر رفتم که باید مجالی دست بده تا دربارشون بنویسم :-)

  7. مستا نوشته است:

    همیشه شاد و پرانرژی باشی دوووست…
    _____________________________
    سپاس از شما

  8. رضا نوشته است:

    سلام
    واقعا یک دوست همراه از یک سفر تنها خیلی بهتره
    ———————————————————————–
    سلام. من مثل شما فکر نمی کنم :-) چون همه سفرهایی که تنها رفتم را هم به همین اندازه دوست دارم.

  9. مهرداد نوشته است:

    سلام،ممنونم،حظ کردم از پاریس !پایدار باشید :)
    ___________________
    سلام و،سپاس از شما

ارسال نظر

 
نام:
ایمیل (نمایش داده نخواهد شد):
وب سایت: