بازگشت به صفحه نخست

به سوی هوای خنک (سفرنوشته های بلژیک: بروکسل)

از چند هفته قبل از سفرم به اروپا برنامه ام مشخص بود. قرار بود بعد از اینکه دوری در فرانسه زدم بروم به سمت جنوب، اسپانیا را ببینم و بعد سری هم به پرتغال بزنم. کلی کتاب دربارۀ این مسیر خواندم و برنامه ام را چندین بار سبک سنگین کردم، اما یک روز بسیار گرم در پاریس همه چیز را تغییر داد. روز اولی که رسیدم پاریس بیش از ۲۴ ساعت بود نخوابیده بودم و هوا آنقدر گرم بود که در خانه ای که مهمانش بودم از گرما خوابم نبرد. کلافگی و گرمازدگی باعث شد همان ساعات اول ورودم به اروپا برنامه ام را تغییر دهم. با خودم فکر می کردم حالا که پاریس اینقدر گرم است، پس جنوب اسپانیا باید غیرقابل تحمل باشد برای من که قرار است در چادر بخوابم و کلی با کوله سنگین پباده راه بروم. بهترین مسیر برای روزهای گرم تابستان شمال بود. باید می رفتم به سمت شمال اروپا. از بلژیک و هلند جز جایشان روی نقشه و چند خاطره ای که از زبان دوستان شنیده بودم چیز دیگری نمی دانستم اما همین ندانستن درباره مقصد هم یک جور رهایی و بی خیالی به آدم می دهد که دوستشم دارم. دوست فرانسوی ام هم تصمیم گرفت با ماشینش همراهی ام کند. از این بهتر نمی شد.

از فرانسه وارد بلژیک شدیم و مستقیم رفتیم به سمت بروکسل. غروب بود که رسیدیم به پایتخت بلژیک. هیچ برنامه یا ایده ای نداشتیم برای اینکه شب را کجا سر کنیم. در اینترنت دنبال کمپی نزدیک مرکز شهر گشتیم، جایی که بشود چادرمان را برپا کنیم. در بیشتر جاهای اروپا حتی در طبیعت هم نمی شود چادرت را هرجا که می خواهی برپا کنی اما همه جا پر از کمپ هایی است که با پرداخت مقداری پول می توان از آنها استفاده کرد. قیمت این کمپ ها به خاطر امکانات متفاوت و خصوصی یا دولتی بودن خیلی با هم فرق دارد. من در طول سفر اروپا قیمت های از شبی ۸ تا ۳۸ دلار را تجربه کردم. کمپی که ۳۸ دلار بود استخر، جکوزی، سالن بدن سازی و سالن بازی برای بچه ها داشت ولی کمپ ۸ دلاری دولتی بود و فقط توالت و حمام داشت. کمپ Ciel Ouvert فاصله زیادی با مرکز شهر بروسل نداشت. فضای سبز محصوری بود با درختان سایه دار روی تپه. کافی بود از کمپ خارج شوی تا همه چیز شکل عوض کند. اصلا وجود چنین کمپی در دل شهر بروکسل عجیب و غریب بود. تا رسیدیم تصمیم گرفتیم چادرمان را سرپا کنیم و بعد برویم برای دیدن شهر. نمی خواستیم وقتی نیمه شب خسته بازمی گردیم تازه به دنبال پیدا کردن جا برای چادر باشیم. اطراف مان پر از چادرهای مختلف بود. یکی از چادرها به بزرگی خانه ای کوچک بود و داخلش سه اتاق مجزا داشت. آن موقع فکرش را هم نمی کردم بعدتر که به فرانسه بازگردم، چند شب در یکی از همین چادرها خواهم خوابید.

——————————————–

یک بخش از سفر در بروکسل، کافه گردی ست که نباید از دستش داد. من تا پیش از سفر اروپا چندان تمایلی به نشستن در کافه ها نداشتم. در تهران هم اگر با دوستی قرار می گذاشتم، پیاده روی یا پارک نشینی را ترجیح می دادم. یک جورایی دلم می گرفت در چهاردیواری کافه.  اما نمی دانم در جریان این سفر چه اتفاقی افتاد که کم کم با فرهنگ کافه گردی آشنا شدم، یعنی مثل آدمی که در نگاه اول برایت جذاب نیست بعد هرچه بیشتر می شناسیش دلنشین تر می شود. البته تاثیر دوست فرانسوی ام را نباید نادیده بگیرم چون اگر او نبود اصلا در این سفر سراغ کافه ها نمی رفتم. قبلا همه کافه ها برایم شکل هم بودند اما حالا هرکدام شخصیت و طعم مجزایی دارند در ذهنم. یک بخشی از لذت کافی گردی وقتی عیان می شود که به کافه های قدیمی سر بزنی و سر صندلی آدم هایی بنشینی که خالق کتاب و نقاشی و موسیقی مورد علاقه ات هستند.

———————————————————-
در پرسه زنی های بروکسل خیلی اتفاقی سر از این ساختمان عظیم درآوردیم. جدا از فضای بازی که همه اجازه ورود به آن داشتند دری داشت با دو نگهبان. رفتیم طرف در و با خودمان گفتیم، خلاف که نیست! اگر وارد شدن برای همه ممنوع باشد حتما نگهبان ها به ما خواهند گفت. آدم هایی که از این در وارد می شدند همه لباس رسمی به تن داشتند و ما با لباس هامان مثل گاو پیشانی سفید رفتیم طرف در. یکی از نگهبان ها با احترام گفت: کارت ورود لطفا؟ پرسیدیم منظورتان بلیط است. گفت نه اینجا کاخ دادگستری است. تکلیف مان که معلوم شد از پله های عریض ساختمان بالا رفتیم تا بخش خارجی طبقه دوم را ببینیم. تنها افرادی که آنجا بودند عروس و دامادی بودند با عکاسشان که عکس های روز عروسی شان را می گرفتند.  بعدا درباره این ساختمان مطلبی خواندم و فهمیدم بزرگترین ساختمان دادگاه در دنیاست که در ۱۸۶۶ ساخته شده است.

—————————————————

چیزی که بلژیک را برای من از کشور همسایه اش، فرانسه مجزا می کند یک جور روحیه طنز و شوخی است که در فرانسه خبری از آن نیست. به نظر من فرانسوی ها همه چیز را بیش از حد جدی می گیرند و در عوض بلژیکی با همه چیز شوخی می کنند. این را حتی وقتی با یک فرانسوی یا یک بلژیکی درباره کشورش حرف می زنی می شود فهمید. اگر به این روحیه بلژکی ها توجه نکنی شاید مجسمۀ کوچک پسربچه ای که می شاشد (برای این فعل متاسفانه هیچ واژۀ مودبانه تری در زبان فارسی به ذهنم نرسید) و نماد بروکسل است متعجب تان کند. پیش از سفر در عکس ها این مجسمه را دیده بودم ولی فکر می کردم بزرگتر باشد. اسمش “مانکن پیس” است و در سال ۱۶۱۹ از روی مجسمه ای که در ۱۳۸۸ ساخته شده، کپی شده است. داستان های زیادی دربارۀ علت ساخت این مجسمه وجود دارد. مثلا یکی از داستان ها این است که در جنگ بین سربازان گادفری سوم لون و گریمبرژان، کودکی دو ساله را در سبد گذاشته از درخت آویزان کرده بودند که روی سربازان دشمن می شاشید و باعث شکست آنها شد! جالب اینجاست که از روی این مجسمه کلی مجسمۀ دیگر در شهرهای بلژیک و کشورهای دیگر مثل ژاپن و برزیل ساخته و در مکان های عمومی گذاشته اند.

——————————————————-
مثل همۀ کشورهای دیگر بلژیک هم چند خوراکی معروف دارد که بخشی از لذت سفر به این کشور چشیدن آنهاست. حتی اگر پیشتر، بارها آنها را چشیده باشید. شکلات و وافل دو تا از این خوراکی هاست. اولین باری که وافل خوردم یک صبح خنک بهاری در یک خانۀ گرم و نرم در شمال شرقی آمریکا بود. میزبانمان یک سس دلچسب میوه برایش درست کرده بود با شهد درخت چنار و می گفت صبحانۀ محلی ست. اولین وافلی که در بروکسل دیدم خیلی هیجان انگیز بود و مرا یاد طعم وافل آمریکا انداخت اما برای کاری عجله داشتم و فرصت خوردن دست نداد. بعدتر هرچه وافل دیدم به دلربایی اولین وافل نبود و من به امید یافتن وافلی بهتر بلاخره وافل نحورده بلژیک را ترک کردم اما کلی شکلات بلژیکی امتحان کردم که به نظر من کم از شکلات های معروف سویسی نداشتند.
———————————————–

شب اول که رفتیم برای پیاده روی در بروسل شهر آنقدر خلوت بود که وقتی به توریستی ترین جای شهر رسیدم اصلا فکر نمی کردم اینجا مرکز توریستی شهر است. میدانی سنگ فرش با ساختمان های چند طبقۀ در اطرافش که تزیینات طلایی دارند و  معروف است به “گرند پَلِس”. بیشتر ساختمان های اطراف این میدان بین سال های ۱۶۹۶ تا ۱۷۰۰ با سبک باروک ساخته شده اند درحالیکه تاریخچه میدان به خیلی سال پیش از این و قرن ۱۱ میلادی بازمی گردد. مهم ترین ساختمان دور میدان حالا شهرداری بروکسل است (Hotel de Ville) که قدیمی ترین بخشش در ۱۴۰۲ ساخته شده است. فردای آن شب طرف های غروب دوباره به میدان سر زدیم آنقدر شلوغ بود که جای سوزن انداختن نبود و تا آخر شب که بیرون بودیم از آن همه شلوغی اصلا کم نشد. بلاخره ما دلیل خلوتی شب اول را هیچ وقت نفهمیدیم.

———————————————–
دوستم آنقدر از صدف های اینجا تعریف می کند که هرچند غذای دریایی دوست ندارم ولی قصد خوردن صدف (Mussels) می کنیم. پیش تر صدف خام خورده ام اما نه از این نوع و پخته. نزدیک میدان مرکزی شهر خیابانی است پر از رستوران. دیوار به دیوار رستوران است و هیچ مغازۀ دیگری آنجا نیست. هم می شود داخل رستوران ها نشست و هم روی صندلی های فضای سرباز . از جلوی رستوران ها رد می شویم و به بشقاب های غذا نگاهی می اندازیم تا شاید بتوانیم یکی را انتخاب کنیم اما انتخاب یک رستوران از بین آن همه وقتی دربارۀ هیچ کدامشان هیچ چیز نمی دانی و همه تقریبا هم شکل هستند اصلا کار راحتی نیست. افرادی جلوی رستوران ها ایستاده اند و شما را به نشستن دعوت می کنند. با یکی شان که شوخ طبع است سر صحبت را باز می کنم و می گویم اگر درست حدس بزنی که اهل کدام کشور هستم، رستوران شما را انتخاب می کنیم. سه انتخاب داشت. گفت: هند، اسپانیا، مکزیک. او نتوانست درست حدس بزند و ما در رستوران دیگری نشستیم. دو قابلمه صدف پخته شده در سبزیجات سفارش دادیم. دوستم چون بچه ساحل اقیانوس اطلس بود می دانست چطور تند تند صدف ها را باز کند و گوشتش را بخورد. به من هم یاد داد که چطور از یک صدف خورده شده به عنوان چنگکی کوچک برای درآوردن گوشت صدف های دیگر استفاده کنم. خوشمزه بود و اصلا هم مزه و بوی دریا نمی داد اما من هنوز نصف صدف های قابلمه ام را نخورده بودم که سیر سیر شدم.


——————————————–
همینطور که قدم می زدیم به ساختمان بلندبالایی به سبک گوتیک رسیدیم که معلوم بود کلیسای تاریخی شهر است. بعدا خواندم که این ساختمان کلیسای سنت میشل نام دارد و ساخت آن در ۱۲۲۵ م شروع و در قرن ۱۵ پایان یافته است. در کلیسا بسته بود. آفتاب در حال غروب بود و پله پله از پله های عریض جلوی کلیسا بالا می آمد. روی آخرین پله نشستیم تا هم از گرمای آفتاب حظی ببریم و هم مجالی بیابیم برای تماشای بخشی از شهر.

.

.

.

———————————————–

این مجسمه نزدیک چادرمان بود و هر دفعه که برای دیدن شهر می رفتیم یا برمی گشتیم از کنارش می گذشتیم. مادری که از کودکش در جنگ محافظت می کند در حالیکه کل مجسمه از گلوله های تفنگ و ابزار جنگ ساخته شده است. حس عجیبی داشت این مجسمه. یک شعر مادرانۀ کامل بود برای من.

.

.

.

.

.

.

در بلژیک، به شهرهای انتورپ ( Antwerp) و قنت (Ghent) هم سفر کردم که هرکدام ویژگی ها و شخصیت متفاوتی داشتند. امیدوارم مجالی بیابم و از شهرهای دیگر بلژیک هم بنویسم.

برای دیدن عکس ها در اندازه بزرگتر روی عکس ها کلیک کنید

 

۱۰ نظر در “به سوی هوای خنک (سفرنوشته های بلژیک: بروکسل)”

  1. امید نوشته است:

    مرسی که مینویسی عزیزم
    برایت مجال آرزومندم تا بیابی
    ________________________________
    سپاس

  2. رویا نوشته است:

    سلام استاد
    ممنون از نوشته های پر هیجانتون . حس زندگی و حرکت در سفرنامه هاتون موج می زنه
    خوشحالم که با شما آشنا شدم
    آشنایی با بعضی آدمها در زندگی بی دلیل نیست و بعضی آدمها زندگی آدم رو از این رو به اون رو می کنن مثل معلم خودتون در همدان که همیشه می گفتید زندگی شما رو عوض کرد .
    رویا - ۱۳۹۴/۱۲/۲۲
    —————————————————————————————
    سپاس از شما رویاجان

  3. مهدیس نوشته است:

    سلام شادی جان. عجب سفری، عجب سرنامه ای :) خیلی خوب بود. خوشمزه و خوش آب و هوا. بر عکس شما من عاشق کافه نشینی هستم ( البته یه خورده بخاطر اینه که شکمو تشریف دارم، تو کافه مجال کافی برای خوردن دارم) ولی یکی از چیزهایی که دباره بعضی از کافه های ایران دوست ندارم کم نور بودن و دلتنگی فضای کافه است. مثال نمیارم که یه وقت دی مارکتینگ نشه ولی به هر حال خوشحالم به کافه نشینی علاقه پیدا کردید.
    عکس این وافل ها که اینجا گذاشتید که عااالی بود شادی جان یعنی اولیه از اینم بهتر بود؟؟؟؟ در مجموع سفرنامتون عالی بود من با اشتیاق فراوان تا ته تهش رو خوندم و خیلی ناراحتم از اینکه وافل نخورده از بلژیک رفتید :( منتظر سفر نامه های بعدی هستیم.
    دو تا سوال هم دارم: اول اینکه چند درصد اقامتتتون در مجموع کوچ سرفینگیه؟ آیا می شه کوچ سرفینگ رو بر اساس قاره ها طبقه بندی کنیم، مثلاً بگیم تو اروپا بخاطر وجود کمپ خیلی نیاز نمی شه یا مثلاً تو آمریکا خیلی خوب جواب میده؟
    سپاااااس. نوروز هم پیشاپیش مبارک. امیدوارم سال جدید کلی سفر خوب براتون داشته باشه.
    ____________________________________
    سلام مهدیس جان و سپاس از شما
    برای من استفاده از کوچ سرفینگ به زمان بندی سفر و جایی که می خوام ببینم بستگی داره. فکر نمی کنم خیلی به قاره ها ربط داشته باشه. مثلا اگه سفرم برنامه ریزی شده باشه امکان استفاده از کوچ سرفینگ بیشتره یا اگه به شهرهای کوچیک هرکشوری برم بهتر می شه از کوچ سرفینگ استفاده کرد تاشهرهای بزرگ یا روستاها.

    نوروز شماهم شاد

  4. رضا نوشته است:

    سلام
    خوب می نویسید و روان
    مطالب زیادی یاد گرفتم از این متن
    موفق باشید
    _____________________

    سلام و سپاس از شما

  5. بابک نوشته است:

    سلام سال نو مبارک شاد ، سلامت و موفق باشید
    ———————————————————————————–
    سلام. سال نو شما هم مبارک و شاد

  6. مستا نوشته است:

    مثل همیشه عااالی
    شاد و تندرست باشی شادی عزیز
    —————————————————————————————
    سپاس از شما :-)

  7. نیر نوشته است:

    سلام
    سال نو مبارک سالی سرشار از شادی براتون آرزو میکنم
    —————————————————————-
    سلام
    سال نو شما هم مبارک. البته با کمی تاخیر :-)

  8. آی سن نوشته است:

    سلام ، شادی خانم ،از زمانی که شروع به خواندن سفرنامه هایتان کردم ،تنها چیزی که همیشه دلم می خواست به شما بگویم ، کاش از آن زمان که سفر را آغاز کردید در کنارتان بودم میدانم آسان نبوده و نیست ،بازهم با تمام سختی هایش شیرینی تمام سفر را ، رفتن به دور دست ها را دوست دارم . همیشه شاد ، خوشحال و موفق باشید.
    ————————————————————————–
    سلام و سپاسگزارم. به امید سفرهایی خواستنی برای شما

  9. شیما و علی نوشته است:

    درود بر شادی عزیز
    چقدر این سفرنامه به دلمون نشست! با اینکه تو سفرهای اروپا، بروکسل به هیچ وجه حتی تو فهزست تاپ ۱۰ مون هم قرار نداره! کافه نشینی فقط وقتی همنشین محلی یا حداقل خارجی داره لذت بخش میشه! حداقل ما که اینجوری تجربه کردیم.
    تو این سفرنامه اطلاعات گردشگریت هم جالب و کامل بود و برای ما جذابیت بیشتری داشت. با اینکه همه جاش رو رفته بودیم. به خصوص میدون گرند پلس و در میدون اصلی خونه ویکتور هوگو گرفته تا محل واقعی رستوران کاندید در سریال ارتش سری!
    امیدواریم یکسری هم به بروژ رویایی در نزدیکی بروکسل زده باشی! شهری کوچک و تاریخی با محیطی فوق العاده دوست داشتنی!
    راستی این غیبت ۳ ماهه چه معنی می تونه داشته باشه!!!
    شاد باشی
    —————————————————————————
    شیما و علی عزیز سلام
    سپاس که به من سر می زنید :-)
    بروژ هم رفتم. شهر دلنشینیه.
    شاید یکی از دلایل غیبتم اینستاگرام باشه و اینکه ی چیزایی اونجا می نویسم ولی می دونم که اینجا مهم تره. قول می دم تا ۱۰ روز دیگه که به ی سفر طولانی می رم ی چیزی بنویسم :-)
    شب و روزتون خوش

  10. زهره سادات نوشته است:

    سلام
    من منتظر این سفر جدید شمام که شروع بشه…
    می دونم که کجاست و از اونجایی که عاشقشم دعا می کردم حتمی بشه که انگار شده شکر خدا…

    سفر به سلامت و خیر پیش
    ………………………………………………………………..
    سلام
    سپاس از تو زهرای عزیز

ارسال نظر

 
نام:
ایمیل (نمایش داده نخواهد شد):
وب سایت: