بازگشت به صفحه نخست

شهر آب و چرخ و خط قرمز (سفرنوشته های هلند: آمستردام)

رفتنم به هلند خیلی اتفاقی و غیرمنتظره بود. کاملا بدون برنامه. سفر از فرانسه شروع شد، گشتی در بلژیک زدم و بعد رفتم هلند. دوستی فرانسوی هم همراهم بود. ۵ روز بیشتر هلند نبودم، بنابراین انتظار نداشته باشید چیز زیادی از لایه های زیرین جامعه دستگیرم شده باشد. به رسم سفرهای اخیرم، صحنه هایی از سفرم به هلند را با چند عکس-نوشته برای تان ترسیم می کنم. این بار فقط از آمستردام می گویم و بعدتر از شهرهای دیگری که در هلند دیدم.

.

.

از بلژیک که راه افتادیم به سمت هلند، دوست داشتم از جایی وارد هلند شویم که مرز، وسط یک شهر باشد برای همین سر ماشین را کج کردیم به سمت شهر Putte که نیمیش در بلژیک است و نیمیش در هلند. ماشین را جایی در بلژیک پارک کردیم و در شهر قدم زدیم. می خواستم ببینم تفاوتی وجود دارد در دو سوی مرز یا نه. اگر پرچم های متفاوت دو طرف این خیابان سنگ فرش نبود، اصلا نمی شد فهمید که این خیابان مرز هلند و بلژیک است. از هلند نان تازه خریدیم برای ناهار و قدم زنان برگشتیم بلژیک.

.

……………………………………………………………..
کمی بعد از مرز جاده فرعی جنگلی زیبایی بود که واردش شدیم. چیزی شبیه کنیسه با یک گورستان بزرگ هم کنار جاده بود. دیوار بلندی دورش کشیده بودند. خیلی دلم می خواست درش را بزنم و اجازه بگیرم برای دیدنش. اما ماشین های گران قیمتی که جلوی در پارک شده بودند منصرفم کردند. گفتم شاید مراسمی چیزی داشته باشند. ساعتی در جنگل قدم زدیم. هیچ کس آنجا نبود.

.

.

…………………………………………………………..
نزدیک آمستردام بودیم که تازه به فکر جایی برای چادر زدن افتادیم. روی گوگل یک کمپ بزرگ  شمال شهر پیدا کردیم و مستقیم رفتیم همانجا: Camping Vliegenbos. جای خوبی بود. پر از چادرهای کوچک و بزرگ  و کاروان هایی که گوشه و کنارش پارک کرده بودند. خوبی این کمپ ها برای کسانی که دوست دارند شب را در چادر سر کنند، این است که حمام، دستشویی تمیز و برق هم دارند. چادرمان را بین چادرهای دیگر برپا کردیم و هوا روبه تاریکی بود که رفتیم برای پیاده روی در مرکز شهر.

.

……………………………………………………………….
آمستردام در قرن دوازده میلادی روستای ماهیگیری کوچکی کنار رود آمستل بود. اسم شهر هم از اسم همین رودخانه می آید. قرن ۱۷ اوج شکوفایی شهر بود یعنی زمانی که کانال های نیم دایرۀ متحدالمرکز شهر را ساختند تا زمین بیشتری برای ساخت خانه و اسکان مهاجرین داشته باشند، در قرن ۱۹ و ۲۰ شهر باز هم وسیع تر شد و در نهایت تبدیل شد به شهری که حالا برای خودش شخصیتی داردو اسم و رسمی. خیلی از جوانهای اروپایی که دبیرستان را تمام می کنند می روند آمستردام که طعم آزادی را بچشند. در خیابان های این شهر که راه می رفتم بارها به مفهوم آزادی فکر کردم. از جاهایی که آدم را به فکر وا می دارد خوشم می آید. آمستردام مجبورت می کند حتی درباره بخش هایی از خودت که کمتر به آنها فکر میکنی هم بیشتر  بیاندیشی.

……………………………………………………………………………………………………
توصیف آمستردام کار راحتی نیست. مثل این می ماند که بخواهی خودت را با همه خوبی ها و بدی هایی که داری توصیف کنی. حتی خوبی ها و بدی هایی که فقط خودت از آنها خبر داری. ملغمه¬ای است از بایدها و نبایدها، فرودها و عروج ها، حقارت ها و سربلندی ها. برای منی که تا پیش از قدم زدن در این شهر چیزی از آن نمی دانستم مثل برخورد توپ بزرگ نرمی بود با سرم!
شب اول بین کانال ها قدم می زدم و مثل آدم های سرگردان فقط نگاه می کردم. به آدم هایی که با دوچرخه هاشان می رفتندو می آمدند، به زن هایی که در اتاق های شیشه ای به عابرین چشمک می زنند، به آدم هایی که با آرامش در یک کافه روبه آب استکان قهوه شان را مزه مزه می کردند، به گل هایی که روبه آب خم شده بودند، به خنده های بلند که در  بوی ماری جوانا گم می شدند، به آب های رنگارنگ، به مردی که جلوی پام عق می زند، به زنی که می پرسد: کاغذ سیگاری داری؟ نسیم خنکی می وزید.

……………………………………………………..
روز قیافه شهر فرق می کند. مثل آدمی می شود که کت شلوار پوشیده برود سر کار.

……………………………………………………………………………..
من می توانم به جای همه وعده های غذایی پنیر بخورم، به شرطی که در کشوری مثل هلند زندگی کنم و هر روز چیز جدید برای امتحان کردن داشته باشم. حق دارند که در هلند به پنیر می گویند “طلای زرد”!  موزه ای هم درباره پنیر و تاریخچش در شمال آمستردام در Alkmaar هست  که من ندیدمش.

.

.

.

………………………………………………………………………
در یکی از قدم زدن ها رسیدیم به بازارچه ای که پر از دکه های همه چیز فروشی بود، دکه ها که تمام شد جلوی این مجسمه ها سردرآوردیم. دوست نقاشم البته می دانست که داستان این مجسمه ها چیست اما کلی مرا راهنمایی کرد که با هیجان فریاد زدم: “رامبرانت “. این مجسمه از رامبرانت که در ۱۸۵۲ ساخته شده، قدیمی ترین مجسمۀ فضای شهری باقی مانده در آمستردام است اما شکل امروزی میدان به سال ۲۰۰۹ برمی¬ گردد. مجسمه های اطراف رامبرانت سال ۲۰۰۶ از روی یکی از نقاشی های او به نام “نگهبان شب” (The Night Watch) ساخته شدند. جالب است بدانید، آدم هایی که رامبرانت به تصویر کشیده شخصیت های واقعی بودند و برای کشیدن آنها از هرکدامشان، مبلغ ۱۰۰ گیلدر گرفت که در مجموع شد رقم خیلی زیاده ۱۶۰۰ گیلدر در سال ۱۶۴۲ میلادی. اگر آن آدم ها می دانستند بعدا قرار است مجسمه آنها هم ساخته شود و در معروف ترین میدان آمستردام قرا بگیرد، شاید حاضر بودند حتی پول بیشتری به رامبرانت بدهند.

………………………………………………………………….

گوشه و کنار شهر، اگر دقت کنی، چیزهای کوچکی می بینی که بخشی از هویت آمستردام هستند، مثلا نقش های روی سنگ فرش پیاده رو، چنگک های روی دیوار خانه ها، کجی خیلی از خانه ها بخاطر نشست کردن، ….

…………………………………………………………………..
داشتم نگاه شان می کردم وقتی با دوچرخه شان آمدند کنار کانال آب. دوچرخه ها را تکیه دادند به دیوار کانال، سازها را از خورجین دوچرخه بیرون آوردند، یک جفت کفش قرمز که نماد هلند است گذاشتند جلوشان و خیابان را پر کردند از صدای دست و نای شان.

برای دیدن عکس ها در اندازه بزرگتر روی عکس ها کلیک کنید

 

۱۴ نظر در “شهر آب و چرخ و خط قرمز (سفرنوشته های هلند: آمستردام)”

  1. اسماعیل نوشته است:

    …….حسودیم شد!
    ____________________________
    :-)

  2. امید نوشته است:

    سفرنامه باحالی بود.

  3. شیما و علی نوشته است:

    درود بر شادی عزیز
    شرح جذاب و کاملی بود از هلند و آمستردام! از نگاه ما آمستردام هویت فرهنگی مشترکی نداشت! در واقع ملغمه ای است از نزدیک ۲۰۰ فرهنگ مختلف از مردمانی که به اونجا مهاجرت کردن!
    شادباشی

  4. نسرین نوشته است:

    salamقبل از اینکه متن روبخونم با دیدن تصاویر فک کردم ونیز ه.وقتی مطالعه کردم متوجه شدم بخش اعظم سرزمین هلند در ارتفاع یه متری از سطح دریاست.
    اولین چیزی که هلند رو به یاد ادم میاره مزارع گل لاله است.فصلش بود و به اونجام سر زدین؟
    ______________
    سلام
    گل های لاله را در ماشین و فقط با عبور از کنار مزارع شان دیدم

  5. نیر نوشته است:

    سلام
    عالی مثل همیشه از قلم شیوا شما لذت بردم

  6. مریم (مادر) نوشته است:

    باعث افتخار می عزیز دلم .کاش می شد من مثل بچه گیت کوچک میشدم وتو مادر. واجبارا مرا با خودت به همه جا میبردی.
    _____________________________________
    عاشقتم

  7. اکبر نوشته است:

    سلام لطفا وقتی برگشتید یک کلاس یا کارگاه آموزش برای کسانی که علاقه مند به سفر و کوچ سرفینگ و هیچهاکینگ و …. بذارید و مردم هم بلیط بخرند و بیاند خیلی عالی میشه

  8. مستا نوشته است:

    از جاهایی که آدم را به فکر وا می دارد خوشم می آید. آمستردام مجبورت می کند حتی درباره بخش هایی از خودت که کمتر به آنها فکر میکنی هم بیشتر بیاندیشی…
    مثل همیشه عالی بود و سپاس

  9. Aysen نوشته است:

    با سلام ،خیلی جالب بود ،همچنان مشتاق خواندن سفر نوشته ها تان هستیم .

  10. فاطیما نوشته است:

    Baraye man hanuz ham ajibe k b vojude didane shomale eupe, paris v alman hanuz ham b nazaram amsterdam behtarin bud

  11. مهران نوشته است:

    سلام خانم شادی،
    مدت ها بود به وبلاگ های طبیعت و سفر و …سر نمیزدم. چند روز پیش کلیپی را دیدم که بعد از حدود ۴ سال انزوا و غرق شدن در کار و… سرم را داغ کردو با خودم گفتم از این یکجا نشینی و روزمرگی میخاهی به کجا برسی جز تضییع عمر؟!. هوس سفر و جاده به جانم افتاد و الخ… در گذشته مطالبتان را می خواندم لذا جزء اسامی بازمانده در ذهنم بودید.وبلاگتان را جستجو کردم دیدم به این خانه جدید آمده اید. غرض از این تقریر سخن ها این است که میخواستم به شما بگویم واقعا شخصیتی ستودنی و الگو در نزد من هستید. اگرچه برای من در این سال ها ترک سفر و طبیعت توفیقاتی شاید در عرصه کار بهمراه داشت اما تمامااشتباه بود. ادامه بدهید. برایتان آرزوی شادی مادام العمر دارم.
    ارادتمند،
    ———————————————————-
    سلام
    و سپاس از شما

  12. پریچهر نوشته است:

    درود بر شما ….
    شرح جالبی بود از این شهر …آذم رو وا میداره که بیشتر بدانی و بخوانی ..

  13. نیر نوشته است:

    سلام
    روز گردشگری عزیزم مبارک
    کجایی دلمون برات تنگ شده؟
    هر کجا هستی شاد باشی
    ————————————————————————
    سلام و سپاس از شما

  14. Ali نوشته است:

    با سلام
    مطالب بسیار عالی و عکس ها هم خیلی زیبایند .بنده دو وبلاگ گردشگری دارم در صورت تمایل میتوانیم تبادل لینک نماییم .
    با تشکر علی
    http://ali1341.blogfa.com
    http://ali8741.blogfa.com

ارسال نظر

 
نام:
ایمیل (نمایش داده نخواهد شد):
وب سایت: