بازگشت به صفحه نخست

حمام زنانه

کف دستم را می گذارم لبۀ آبی استخر و خودم را از آب بالا می کشم. از حوضچۀ کم عمق کلر که پای در سالن است رد می شوم و می روم سمت کمدها تا کیسه و سفیدابم را بردارم و بروم به اتاقی که روی درش نوشته “حمام سنتی”. اینجا استخر زنانه ای در یکی از شهرستان های کوچک غرب ایران است.

فکر می کنم اگر صدسال پیش در خاورمیانه سفر می کردم، یکی از بهترین جاها برای اینکه بخزم در لایه های زیرین زندگی مردم حمام عمومی بود و چون زنم شانس این را داشتم که جمعه روزی، کلۀ سحر بروم به یک حمام زنانه و تا ظهر غرق زندگی زن ها شوم. در آن روزها حمام های عمومی جایی بودند برای همۀ کارهای عمومی شهر از حل و فصل کردن مشکلات گرفته تا پچ پچ کردن خبرها در گوش هم، دید و بازدید رفقا و حتی نشان کردن دختر برای پسرهای دم بخت.
در اتاق “حمام سنتی” را که باز می کنم، انگار ابرها دستشان را حلقه می کنند دورم و می کشندم داخل. بخار نمی گذارد چیزی ببینم. صدای دوش آب  می آید و همهمۀ حمام زنانه. چند ثانیه جلوی در می ایستم تا چشم هام به بی نوری اتاق عادت کند و جایی پیدا کنم برای نشستن. خانمی می زند روی شانه ام:
- “رولَه میایی گُردَمَه کیسه بَکَشی؟ مِنَم بعدش تونِه کیسه مِکَشِم”.
–”آره مادرجان، چرا که نه”.
و پشت به من می نشیند روی سکوی دور اتاق. سفیداب را می مالم روی کیسۀ آبی راه راهش و دستم را می کنم داخل کیسه و با همۀ زورم کیسه را اول از روی شانه به پایین و بعد از کمر به بالا می کشم روی پوستش. بخار نمی گذارد صورتش را واضح ببینم. صدایش شصت هفتاد سالی سن دارد وقتی می گوید: -” اُفِیییش، رولَه دَسِت خو جون دارَ “. یاد مادربزرگم می افتم. او هم وقتی کیف می کرد می گفت اُفِیییش.
همینطور که مشغول کیسه کشیدنم، چشم هام آرام آرام به نور اتاق عادت می کند و زن های عریان از دل بخار می آیند بیرون. ده بیست نفری می شوند. همه سن دارند با شکم های بزرگ چند بچه زاییده و سینه هایی که تا کنار نافشان پایین آمده. مشغول کیسه کشیدن و گپ زدنند با لهجۀ غلیظ شهرشان. درد و دلهای زنانه در این اتاق جان شان را هم مثل جسم شان برق می اندازد.

————————–

* این نقاشی مینیاتور متعلق به کتاب هفت اورنگ جامی است که در قرت دهم ه ق در مشهد مصور شد و امروز در موزۀ هنر فرییر واشنگتن نگهداری می شود

 

۴ نظر در “حمام زنانه”

  1. نیر نوشته است:

    سلام
    خاطرات کودکی تا نو جوانی ام زنده کردی مثل یه فیلم جلو چشمم رژه رفت
    یادش بخیر یه نفر هم بود هرکس پول میداد کیسه اش میکشید به اسم دلاک
    بعد یک نفرهم بیرون بود دلاک از داخل فریاد می زد خشک بیار خشک برات حوله میاورد بیرون بساط چای و نوشابه بر قرار بود البته از بابت همین کار ها پول می گرفتن
    شاد باشی
    ———————-
    سلام
    شما هم شاد باشید

  2. مستا نوشته است:

    خنده ای بر لب و آرامشی در دل گذاشت این نوشته شما…
    شاد باشی
    _____________________
    چه خوب :-)

  3. شهریار نوشته است:

    سلام
    چقدر دیر دست به کیبورد می شوید
    ——————————-
    سلام
    :-)

  4. حسین حمدی نوشته است:

    سلام شادی عزیز
    من دیشب از طریق تلوزیون با شما آشنا شدم و خیلی از شما خوشم اومد
    آیا از این ماجرایی که بالا تعریف کردین عکسی هم دارید ;-)

ارسال نظر

 
نام:
ایمیل (نمایش داده نخواهد شد):
وب سایت: