بکرِ وحشیِ زیبایِ وسیع (سفرنوشته های آمریکا: آلاسکا)

سه شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۴

 

بچه که بودیم با خواهر برادرم نوعی بستنی درست می کردیم که اسمش آلاسکا بود. شیر و شکر را قاطی میکردیم بعضی وقتا هم کاکائو به آن اضافه می کردیم و بعد می ریختیمش داخل قالبای بستنی یخی و می گذاشتیمش داخل فریزر. همین الان هم که دارم می نویسم دهنم آب افتاده. همان موقع ها روی دیوار بالای تختم  نقشه ای بود که گوشه سمت چپ بالایش یعنی ته زمین صاف نقشه، نوشته بود آلاسکا. همیشه فکر می کردم بزرگترین کارخانه های بستنی یخی دنیا حتما آنجاست که اسمش را گذاشته اند آلاسکا!

ادامه مطلب …

طعم ماندگار یک شهر (سفرنوشته های آمریکا: واشنگتن دی سی)

دوشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۴

بلاخره با مکافات فراوان رسیدم به واشنگتن دی سی. ساعت ۱ نیمه شب بود. میزبانم تام، خوابیده بود و باید خودم مسیرم را به سمت خانه اش پیدا می کردم. نم نم آسمان می بارید. جایی که از اتوبوس پیاده شدم، ترمینال مسقف بزرگی بود که به مترو راه داشت. متروی واشنگتن برعکس نیویورک که قدیمیو کثیفو گرمو شلوغو بدبو بود، جدید بود و تمیز.

ادامه مطلب …

ایستگاه اتوبوس بالتیمور (سفرنوشته های آمریکا: ایالت مریلند)

چهارشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۴

می خواهم بروم واشنگتن دی سی، پایتخت سیاسی آمریکا، وقت زیادی ندارم. فقط سه چهار روز. یک روز را هم میخواهم صرف دیدن یکی از شهرهای اطراف واشنگتن کنم.

ادامه مطلب …

دو موش آبکشیده در بلندی(سفرنوشته های آمریکا:ایالت مین ۳)

پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۳

دیر می رسیم. موزه تعطیل شده.

ادامه مطلب …

دکتر ساعت های قدیمی (سفرنوشته های آمریکا:ایالت مین ۲)

چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۳

امروز می خواهیم به روش خوش آیند من سفر کنیم. راه بیفتیم کنار جادۀ سبز و باریکی که از پورتلند portland می رود به بث Bath و هروقت خسته شدیم سوار یکی از ماشین های عبوری شویم. جان از سر مهربانی با ماشینش می بردمان سر جاده ای که مسیر ماست.  جاده شماره ۱  در واقع جاده ای است در امتداد جاده اصلی که دور و برش هیچ وقت از خانه خالی نیست مثل جاده های شمال خودمان. باران نم نم می بارد و همسفرم نگران است که خیس شویم و کسی دو مسافر خیس را سوار نکند.

ادامه مطلب …

یک لیوان چایی دبش (سفرنوشته های آمریکا:ایالت مین ۲)

یکشنبه ۹ آذر ۱۳۹۳

همسفرم رفته روی عرشه و بساط صبحانه را آماده می کند. ساعت حدود ۶:۳۰ صبح است. به نظرم زود است برای بیرون آمدن از رخت خواب گرم و نرم. نسیم خنکی از روی یاقیانوس اطلس بلند می شود و از در کوچک اتاق، از روی پله های چوبی سر می خورد داخل. آن بالا روی عرشه باید حسابی خنک باشد هرچند ۲۱ خرداد است و آدم انتظار این خنکی را ندارد. بلاخره دل می کنم از گرمای دلچسب کیسه خواب. تا صبحانه بخوریم و دوباره گپی کوتاه بزنیم با “جان، ساعت می شود حدود ۹ وقتی راه می افتیم به طرف خیابان اصلی شهر تا سوار یکی از کشتی ها شویم.

ادامه مطلب …

کوچروی آبهای اقیانوس (سفرنوشته های آمریکا:ایالت مین ۱)

شنبه ۱ آذر ۱۳۹۳

5 روز برای دیدن ایالت “مین” خیلی کم است. آن هم وقتی قرار است از نیویورک با اتوبوس بروی به طرف شمال. هرچه فکر می کنم، راهی برای رسیدن به جزیرۀ مورد علاقه ام نمی یابم. با عکس هایی که از کوه ها و دریاچه های زلال جزیرۀ “بیابان کوهستانی” دیده ام، سخت است از خیر دیدنش بگذرم ولی چاره ای ندارم. اهل سرعت در سفر نیستم. ترجیح می دهم این پنج روز را در یک مسافت کوتاه پباده گز کنم تا سوار ماشین و درحال دویدن برای رسیدن به مقصد. در نهایت تصمیم می گیرم دو شب در پورتلند  بمانم و دو شب در فیلیپزبرگ. دو میزبان هم در کوچ سرفینگ برای این دو شهر پیدا می کنم که حسابی برایم جذابیت دارند و دوست دارم زودتر ببینمشان. یک ماهی تا سفر مانده و اگر همین حالا بلیط اتوبوسم را بخرم حداقل ۸۰ دلار سود می کنم. می خواهم تا پورتلند با اتوبوس بروم و بقیه مسیر را هیچ هایک کنم. دوستی هم پیشنهاد می دهد که همسفرم یشود که می شود. بلیط ها  را می خرم و هر روز این یک ماه را می شمارم تا روز سفرم فرا برسد.

ادامه مطلب …

روزهای ۷۳، ۷۴ و نود و یکم (سفرنوشته های آمریکا)

دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۳

۷۳/۲۱۰: اینجا، در نیویورک، هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم قبل از اینکه حتی دست و صورتم را بشورم. می روم سراغ اینترنت که ببینم  در شهر چه خبر است، که ببینم کجای شهر فستیوالی، مراسمی، جشنی، چیزی برگزار می شود و هر روز چیزی برای دیدن وجود دارد. امروز شال و کلاه می کنم برای دیدن فستیوال رقص ملت ها. از صبح تا بعداز ظهر که بروم برای دیدن مراسم هی به خودم می گویم، یعنی ایرانی ها هم در این مراسم خواهند بود. هی رقص خراسانی ها را تصور می کنم و هی لباس های رنگی قشقایی ها از جلوی چشمم عبور می کند اما افسوس و صد افسوس که در این مراسم هر ملتی گوشه چشمی نشان داده جز ایران. چرا ما مردم ایران از ایران دوستی، فقط غرور بی جا و تعصب زیاده از حد را در خود داریم. چرا از این همه آدم ایرانی که در آمریکا زندگی می کنتد یکی به خودش نگفته دستی بالا بزنم برای نشان دادن رقص اقوام ایرانی به جهان.

ادامه مطلب …

روزهای ۵۲، ۵۳ و شصت و هفتم (سفرنوشته های آمریکا)

دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۳

۵۲/۲۱۰: بهار نیویورک را نمی شود با بهار  تهران مقایسه کرد، یعنی خبری از آن نسیم های فرح بخش فروردینی نیست. حالا اینجا، یک روز سرد است، یک روز گرم، اینطور نیست که سرما و گرما، چند روزی در آغوش هم آرام بگیرند و مجالی دهند به ما که از عشق بازی شان لذت ببریم. اینجا انگار اصلاً گرما و سرما خوش ندارند روی هم را ببینند. با وجود این، چه سرما بخواهد چه نخواهد، یک روز هوای گرم کافی ست که شکوفه ها شهر را بهاری کنند….یعضی از درخت ها این روزها در نیویورک آنقدر زیبا هستنند که دلم می خواهد روبه رویشان ینشینم و دقیقه ها بهشان زل بزنم

ادامه مطلب …

روزهای ۴۶، ۴۷ و چهل و هشتم (سفرنوشته های آمریکا)

شنبه ۵ مهر ۱۳۹۳

۴۶/۲۱۰: کلیمی ها به روزی که قوم اسراعیل از مصر خارج شد و به طرف سرزمین موعود حرکت کرد عید پسح می گویند. مسیحی ها تا چندین سال همین روز را به عنوان روزی که مسیح زنده شد و به آسمان رفت جشن می گرفتند. قرن چهارم میلادی بود که مسیحی ها تصمیم گرفتند، برای اینکه عیدشان با عید یهودی ها یکی نباشد، یکشنبه ای که بین ۲۲ مارچ و ۲۵ آپریل ماه کامل است را به عنوان یکشنبه پاک جشن بگیرند که  نامش “ایستر ساندی” است. حالا آمده ام خیابان پنجم منهتن نیویورک برای همین فستیوال که نمادش مثل خیلی از جشن های بهاری تخم مرغ های رنگیست. زن و مرد کلاه های بزرگ تزیینی به سر گذاشته اند که نماد دیگر این جشن است

.

.

.

ادامه مطلب …